صندلی داغ
سیدبهمن دشتی نژاد

سیدبهمن دشتی نژاد

چاپ اين مقاله ارسال براي يک دوست
دانشجويان، فلسفهي محوري وجود دانشگاه هستند.با آنان، سلسلهي تعليم و تربيت نسل فرهيختهي جامعه تداوم مييابد و آيندهي علمي جوامع رقم ميخورد.اين نسل، داراي خصلتهاي خاص هستند .بدون شناخت آن، نميتوان به اين مجموعه راه برد و در تعليم و تربيت و همراهي و همدلي با آنان توفيق يافت.
ويژگيهاي نسل دانشجو
دانشجويان، فلسفهي محوري وجود دانشگاه هستند.با آنان، سلسلهي تعليم و تربيت نسل فرهيختهي جامعه تداوم مييابد و آيندهي علمي جوامع رقم ميخورد.اين نسل، داراي خصلتهاي خاص هستند .بدون شناخت آن، نميتوان به اين مجموعه راه برد و در تعليم و تربيت و همراهي و همدلي با آنان توفيق يافت.
پيش از بازشماري برخي از ويژگيهاي اين نسل، دو نكته را بايستي يادآور شد:
اولا: نسل دانشجو، گرچه بخشي از نسل جوان جوامع است، اما محكوم ضوابط و قواعد روان شناخت نسل جوان نبوده و نيست؛ به عنوان يك گروه بزرگ اجتماعي، از خصلتها و روحيات خاص و متمايز نيز برخوردار است:
محيط دانشجويي، محيطي با خصلتهاي خاص خودش است.اين محيط بايستي حقيقتا مورد احترام باشد؛ يعني كساني كه با دانشگاهها سر و كار دارند، بدانند كه اين مجموعه چه كساني هستند و چه خصال جمعي ويژهيي دارند.در هيچ جمعي غير از اينها، اين خصال نيست.حتي در جمعهاي جواني كه دانشجو نيستند، اين خصوصيات نيست؛ اين خصوصيات متعلق به جمع دانشجويي است.اينها را بايد بشناسند و با آنها تعامل صحيح داشته باشند. (1)
ثانيا: فضاي دانشگاه، به نسل دانشجو ويژگيهايي ميبخشد و آنان را به اوصافي متصف ميكند كه در خارج از آن ارتباط، از آن اوصاف بيبهرهاند و يا شكل كمرنگي از آن در ايشان وجود دارد.يك جوان دانشجو، درخارج از محيط دانشگاه ممكن است خصلتها و خلقياتي داشته باشد كه در جمع دانشجويي در دانشگاه، چنان نباشد.بنابراين، صرف ارتباط با دانشجويان، در شناخت درست آنان كفايت نميكند.دانشجو را بايستي در محيط دانشگاه ديد و شناخت و او را در آن جايگاه درك كرد:
محيط دانشجويي و فرهنگ دانشجويي كه بر يك جا حاكم است، غير از روحيات و خصلتهاي تك تك دانشجويان است.ممكن است كسي با چند نفر دانشجو مربوط باشد، اما وقتي كه وارد محيط دانشجويي شد، آنجا چيزهاي ديگري وجود دارد كه آن دانشجو در خانهاش يا در ملاقاتش با زيد و عمر ـ خارج از محيط دانشجويي ـ آنها را ندارد. (2)
با توجه به دو نكتهي ياد شده، به بازشناخت خصايل نسل دانشجو اشاراتي صورت ميگيرد:
1ـ دانشجويان، قشر پيشتاز جوامع هستند.انديشههاي نو و نهضتهاي اجتماعي در سدههاي اخير، عمدتا در بستر جنبشهاي دانشجويي شكل گرفتهاند و يا به گونهيي با آن مربوط بودهاند .
مقام معظم رهبري، ضمن تأكيد بر اين نكته، به چون و چرايي آن پرداختهاند و تحليل روشني از اين خصلت ممتاز نسل دانشجو ارايه فرمودهاند:
در همه جاي دنيا، دانشجويان يكي از قشرهاي پيشرو هستند؛ علت هم واضح است.روح ناآلودهي جوان، هنگامي كه با ذهن و فكر روشن ناشي از تحصيل و با ديد بصير و آگاه همراه ميشود، تركيب خيلي ممتاز و فاخري به وجود ميآورد.آن تركيب، هماندانشجو است.به همين خاطر است كه دانشجويان هميشه از قشرهاي پيشتازند.در مملكت ما هم همين طور بوده است. (3)
2ـ تركيب سن جواني و طبقهي روشنفكري، موجب ميشود كه نسل جوان دانشجو، نسل حساس و آمادهي برانگيختگي باشد.نسل دانشجويي، باروت آمادهي انفجار را ميماند كه با تلنگرهاي نامساعد، ميتواند به آشفتگي و درهمريزي اوضاع جاري رو بياورد:
مادامي كه دانشگاه جاي جواناني است كه فاصلهي سني تقريبا مشخص هفت، هشت، ده ساله دارند، و مادامي كه در دانشگاه، دانش و به تبع آن روشنفكري، در اين سن به اين نسل منتقل ميشود، همواره بايد از دانشگاه انتظار برانگيختگي داشت. (4)
3ـ دانشجو، طالب آگاهي است؛ براي حضور خود در دانشگاه، منزلت ميبيند؛ رهيابي به راههاي پرپيچ و خم را فضيلت ميشمرد و در تلاش بر ميآيد كه از ديدگاهها، مكاتب و نظريات گوناگون اطلاع يابد:
دانشجو، غير از آن جوان در بازار است كه نه از مجلهي خارجي، نه از كتاب خارجي و نه از معارف بيرون اين مرز اصلا مطلع نيست.دانشجو، قاعدتا اطلاع پيدا ميكند و آگاه و هوشيار است و معارف دنيا برايش مطرح ميشود. (5)
4ـ دانشجو، با تعبد مطلق نميتواند زندگي كند؛ ابهام براي او خورهيي است كه روح وجود او را ميخورد و درهم ميريزد؛ در تعبد هم به دنبال فلسفه و حكمت ميگردد، تا ظرف انديشه و روان خود را از آن مملو و سيراب سازد.اين عطش مستمر، خصلت و فضيلت نسل دانشجوست:
دانشجو، به طور طبيعي روشنفكر است؛ يعني جزو گروههايروشنفكر قهري است و نسبت به اوضاع جاري كشور، صاحب نظر و صاحب فكر و صاحب عقيده است و ميخواهد اظهار نظر بكند.دانشجو، به اين قانع نيست كه بگويند ما اين طور تشخيص دادهايم و ميخواهيم عمل بكنيم.دانستن و اظهار نظر او، با تعبد هم منافات ندارد.تعبد هم ميكند، اما دلش ميخواهد وجه اين كاري را كه به آن تعبد كرده است، بداند.اگر ندانست، تدريجا دچار شبهه و ابهام ميشود .اين ابهام، او را حتي در نفس تعبد هم تضعيف ميكند و تعبدش رفته رفته ضعيف ميشود. (6)
5ـ دانشجو، روحيهي انقلابي دارد؛ تسريع در امور را ميطلبد؛ محافظهكاري و عملكرد گام به گام را نميپذيرد؛ آرمانگرايي، او را به انديشهها و تلاشهاي حاد فرا ميخواند و در جذبهي شعارهاي تند و داغ قرار ميگيرد:
در محيط دانشگاه، بايستي به اين نكته خيلي توجه كرد؛ آنگاه روحيهي انقلابي دانشجويان را در نظر گرفت.اين دانشجويان بايستي مثل قشر دانشجو در همه جاي دنيا، كساني باشند كه جزو پيشبرندگان انقلاب و جزو پايههاي اصلي انقلاب باشند و نسبت به مسايل انقلابي هرگز احساس سردي نكنند...روحيهي انقلابي اينها در دانشگاه نبايد ضربه بخورد. (7)
6ـ دانشجو، به طور طبيعي پرسشگر است؛ با تفكر انتقادي با مسايل پيراموني برخورد ميكند؛ شيوهي اعتراض و پرخاش را پيش ميگيرد و در برابر كژيها و لغزشها ـ كه ميبيند يا ميپندارد ـ واكنش سريع و عاطفي نشان ميدهد: ما نبايد انتظار داشته باشيم كه دانشجو جماعت، سياستهاي دستگاههاي اجرايي را به طور كامل و با همهي وجود بپذيرد و قبول بكند.البته بايد در مقابل سياستهاي مسؤولان دستگاه تسليم شد؛ در اين شكي نيست.وقتي كه دستگاهها و مجريان كشور تصميمي ميگيرند، آن تصميم براي افرادي كه در محدودهي كار آنها هستند، واجب الاطاعه است.اما بايد اين حق را به آن دانشجو داد كه به مقتضاي جواني و به مقتضاي آن روحيهي شور و نشاط و شوقي كه دارد، حالت سؤالي داشته باشد، احيانا اعتراضي داشته باشد، پيشنهادي داشته باشد.در محيط دانشگاه، اينها را بايستي تحمل كرد و پذيرفت.اين، از جملهي عواملي است كه آن شور و نشاط را در آنها زنده نگه ميدارد. (8)
7ـ نسل دانشجو، اهل درد و دغدغه است؛ با آن ميزيد و در آن تنفس ميكند؛ و همين نكته؛ شاخص سلامت روح و روان اين نسل است.حيات و ممات نسل دانشجويي كشور را ميبايست با اين ميزان سنجيد و در اين آيينه، قامت استوار و يا خميده و فرسودهي آن را به تماشا نشست .
سادهبينان، سكوت و قعود نسل دانشجويي را علامت رضا و دليل راست و درستي امور ميشمرند و گمان ميبرند كه نسل رام و آرام دانش پژوهي، دليل ثبات و تثبيت نظام و كشور است؛ اما واقعبينان، آن را نه تنها شاخص سلامت سيستم نميشمرند، بلكه دليل آن ميدانند كه سلولها و عناصر هشدار دهنده از كار افتادهاند و يا در معرض از كارافتادگي قرار دارند.
مقام معظم رهبري، با همين عنايت و توجه، به مخاطبان دردمنددانشجوي خود بذل توجه داشته و دارند:
هر وقت كه دانشجويان، بخصوص دانشجوياني كه در زمينهي مسايل اسلامي و گرايش اسلامي، به يك اهتمام ويژه شناخته شدهاند ـ مثل انجمنهاي اسلامي و امثال اينها ـ بيايند نسبت به برخي از مسايل اظهار دغدغه بكنند، من خوشحال ميشوم.ما از اين كه شما نگران باشيد، خوشحال ميشوم؛ اين را شما بدانيد.ما آن وقتي نگران ميشويم كه ببينيم شما جوانان اصلا نگراني نداريد و نسبت به آنچه كه در جامعه ميگذرد، هيچ حساسيتي نداريد. (9)
خطرات و مخاطرات براي نسل دانشجو
نسل دانشجو، هم بايستي وجوه ممتاز و تشخصبخش خود را بشناسد، و هم نقطههاي ضعف خوديش را پيدا كند، تا با تيرهاي زهرآگين، رويينتن بودن خود را از دست ندهد.
مخاطرات زير، حداقل خطراتي است كه ميبايست اين نسل به آن توجه كند و براي رفع آن به چارهجويي برخيزد:
1ـ نسل دانشجو، به عنوان گروهي از نسل جوان، داراي امتيازات آن نسل و نيز آفتها و مشكلات آن مجموعهي سني است؛ از جملهي آن، ميتوان به «بيتجربگي» و يا «كمتجربگي» اشارت داشت.
فاصلهي سني با دورهي پختگي و بلوغ انديشه، موجب تصميمها و يا عملكردهاي خام و سطحي نسل جوان است.اين نسل هنوز در معرض حوادث مشابه و مكرر قرار ندارد، تا با جمعبندي آن، به نتيجهگيري روشن دست يابد.او اولين برخوردها و حادثهها را در پيش دارد و بر آناساس، به تحليل و تعميم ميپردازد و در نتيجه، در نوسان انديشه و رأي قرار ميگيرد؛ قطعيت و جزميتهاي سريع پيدا ميكند و به سهولت در دام ديدگاهها، انديشهها و يا جذب و انجذاب در اشخاص و گروهها فرو ميغلتد:
نسل جوان، همه چيزش خوب است؛ جز بيتجربگي.هر چه هم كه شما بگوييد نه، بيتجربه نيستيم، همان اصرارتان دليل بيتجربگي است! يك ده، پانزده سال ديگر اين را قبول ميكنيد.آنهايي كه در سن كنوني شما هستند، بيتجربهاند.اين سخن را بايستي از آن كساني كه دوران شما را گذراندهاند، چشم بسته قبول كنيد؛ چارهيي هم نداريد؛ چون اين دوراني را كه شما در آن هستيد، آنها ديدهاند، و آن دوراني را كه آنها در آن بودند، شما نديدهايد. (10)
2ـ روحيهي آمادگي دانشجو براي اعتراض و برانگيختگي، هم سكوي پرش دانشجو و جامعه است، و هم ميتواند موجب زوال و انحطاط اجتماعي باشد.در مواردي، افراد و يا گروههاي داخل و يا بيرون دانشگاه، با استفاده از همين روحيه و خصلت، ممكن است بذر آشفتگي و اغتشاش را بپاشند و اهداف خاص حزبي و گروهي خود را از آن تمنا كنند:
همواره بايد از دانشگاه انتظار برانگيختگي داشت.برانگيختگي بد نيست ـ چيز خوبي است ـ اما در شرايطي هم ممكن است بر اين برانگيختگي، آثار بدي مترتب شود.در چنين محيطي كه برانگيختگي آسانترين چيز است، هر كسي بايد سعي كند كه اين در آنجا انفجار ايجاد نكند و برانگيختگي بد را زمينهسازي ننمايد. (11) ـ كنجكاوي فكري، ارتباط فرهنگي با مراكز فكر و انديشه و...، مزيتي است كه نسل دانشجو از آن برخوردار است؛ اما همين مزيت، گاه و بيگاه نقطهي ضعف ميشود و نسل ياد شده را در معرض آسيبهاي فكري، فرهنگي قرار ميدهد.سياستمداران هواپرست، احزاب قدرتطلب و مكاتب انحرافي، بيشترين طعمهي خود را از اين نسل گرفته و برميگيرند؛ از خصوصيت روح كنجكاو و انديشهي پرسشگرا سود ميجويند و دام مينهند و فوج فوج در كمند خويش ميافكنند:
دانشجو، غير از آن جوان در بازار است كه نه از مجلهي خارجي، نه از كتاب خارجي و نه از معارف بيرون اين مرز اصلا مطلع نيست.دانشجو، قاعدتا اطلاع پيدا ميكند و آگاه و هوشيار است و معارف دنيا برايش مطرح ميشود.پس اين فرد، در معرض نفوذ آسيبهاي فرهنگي و بيمبالاتي در مقابل دين و بيتفاوتي در مقابل ارزشهاي ديني و انقلابي است.اين، يكي از مشكلات محيط دانشجويي و دانشجوست.
يكي از مشكلات ديگر ـ كه نزديك به مشكل قبلي است ـ آسيبپذيري در مقابل لغزشها و انحرافات فكري است.در گذشته كه ماركسيزم خيلي فعال و پرنشاط بود، هر كسي كه با دانشگاه ارتباط داشت، واقعا اين را بروشني مييافت.اصلا در دانشگاه، حتي آن دانشجوي مسلماني كه سوهان تفكرات ماركسيزم به مغزش نخورده بود، خيلي بندرت ميشد پيدا كرد. (12)
4ـ نظام آموزشي جديد، بر پايهي دنيامداري شكل گرفت.در اين نظام، تحصيل براي پول و شهرت، نه تنها مذموم تلقي نميشد، بلكهممدوح و پسنديده شناخته ميشد.اين روحيه، همچنان خود را مينماياند و نسل دانشجو را در تب و تاب خود همراه ميبرد.بخشي از آفات و مخاطرات اخلاقي، فرهنگي در اين نسل، برخاسته از اين روحيهي حاكم است:
مشكل سوم، همين مشكل مدرك گرايي و توجه وافر به زندگي مادي و اضغاث و احلام جواني است .در حوزهها، به شكل سنتي چنين چيزي نيست ـ اگر چه گاهي به شكل عارضي هست ـ اما جوان دانشجو كه كارش تحصيل علم است، به اين سمت كشانده و رانده شده كه به فكر آينده و دكان آينده و كار آينده و پول و اين كه كدام رشته پردرآمدتر است و كدام رشته تواناييهاي بيشتري به آدم ميدهد، باشد.اين هم مشكل بزرگي است كه بايستي به فكرش بود؛ چون به علم لطمه ميخورد. (13)
5ـ همانگونه كه پيشتر اشارت شد، دانشجو تعبدپذير مطلق نيست؛ در تعبد خود، گونهيي تعقل ورزي را ميجويد؛ به فلسفهها و علتها توجه ميدارد و درصدد ارضاي عقل و خرد خويش در امور دين و دنياي خود بر ميآيد.اين ويژگي موجب ميشود كه از زندگي در ابهام رنج برد؛ كمبود و يا فقدان اطلاعات را برنتابد و بنياد تعبد خويش را از كف دهد:
دانشجو دلش ميخواهد وجه اين كاري را كه به آن تعبد كرده است، بداند.اگر ندانست، تدريجا دچار شبهه و ابهام ميشود.اين ابهام، او را حتي در نفس تعبد هم تضعيف ميكند و تعبدش رفته رفته ضعيف ميشود.پس، يكي از مشكلات دانشجو، اين است.دانشجويان چون غالبا از جريانات هم بيخبرند و از بطون كارها اطلاعندارند، چنانچه خبري در راديو يا در روزنامه پخش ميشود، ذهنشان شروع به كار ميكند.اين در صورتي است كه مؤثر خارجي هم نباشد؛ اگر باشد، كه ديگر واويلاست! (14)
6ـ دانشجو، اهل درد و دغدغه است؛ از ضعفها و نارساييها برميآشوبد و توان خويشتنداري از كف ميدهد.اين خصوصيت، فضيلت اين نسل است؛ اما ميتواند به منقصت بينجامد؛ زيرا طاعنان و خردهبينان سعي و تلاش ميدارند كه از همين ويژگي سود جويند و با تلقين و القاي ضعفها و كمبودها، روح اميد و تلاش را از اين نسل برگيرند و بذر نااميدي و دلسردي را در مزرع وجودي اين نسل آيندهساز بپاشند:
جوانان عزيز! دشمن روي شما سرمايه گذاريهاي زيادي ميكند؛ حواستان جمع باشد.عدهيي را به بيتفاوتي ميكشاند، وعدهيي را دلسرد و مأيوس ميكند.يأس، بزرگترين آفت جوان است .جوانها بدانند كه متأسفانه يأس به روح جوان زودتر راه پيدا ميكند؛ همچنان كه اميد اين گونه است.در مقابل يأسي كه دشمن ميخواهد به جوانها تلقين و تزريق كند، خودتان را مصونيت بدهيد. (15)
در سخني ديگر، مقام معظم رهبري، ضمن تمجيد و تحليل از دغدغهها و دردهاي اين نسل، اين هشدار را دادهاند كه مبادا يادكرد نابسامانيها و ضعفها، چنان دلمشغولي پديد آورد كه روحيهي نشاط و اميد را از اين نسل پرتكاپو برگيرد و آنان را به خمودي و افسردگي سوق دهد:
بعد از اين كه دغدغهي شما را ما مجموعا بجا ميدانيم، ميخواهيم اين توصيه را هم بكنيم كه برادران عزيز! تا وقتي كه مشاهده ميكنيد در وجود خودتان انگيزه و نشاط براي تحرك اسلاميو سازندگي اسلامي هست، به آينده با چشم خوشبيني نگاه كنيد.دغدغه خوب است؛ نااميدي بد است. (16)
7ـ روحيهي انقلابي، در دانشجو روح تكاپوي اجتماعي ايجاد ميكند؛ او را به فعاليت و تلاش حاد فرا ميخواند؛ او را به تغييرات جهشي سوق ميدهد؛ و اين همه، بذر مساعدي براي سياستبازان حرفهيي پديد ميآورد، تا از انبوه جوانان آماده و مشتاق، فوج فوج سرباز برگيرند و فدايي راه خود سازند.
تأكيد مقام معظم رهبري بر حفظ نشاط سياسي در دانشگاه همراه با پرهيز از سياستبازي، توجهي اساسي و اصولي به اين مخاطره است كه دانشجو نبايد خود را طعمهي اغراض سياستبازان قرار دهد و نردبان ترقي و شهرت خواهي آنان گردد:
بايد اين حق را به آن دانشجو داد كه به مقتضاي جواني و به مقتضاي آن روحيهي شور و نشاط و شوقي كه دارد، حالت سؤالي داشته باشد، احيانا اعتراضي داشته باشد، پيشنهادي داشته باشد.در محيط دانشگاه، اينها را بايستي تحمل كرد و پذيرفت.اين، از جملهي عواملي است كه آن شور و نشاط را در آنها زنده نگه ميدارد و آنها را همچنان دانشجو نگه ميدارد .البته اين را هم بايد مراقبت كرد كه محيط دانشجويي، ميداني براي تاخت و تاز سياستبازان حرفهيي نشود.اين كه يك نفر از آن طرف بلند شود، براي خاطر يك غرض سياسي و يك هدف ناسالم، دانشگاه را به هم بريزد و عدهيي از دانشجويان را مشوش كند، اين هم اصلا قابل قبول نيست . (17)
8ـ نسل دانشجو در شرايط كنوني، گرفتار مشكل اساسي ديگرياست.او نميداند كه در كدامين نقطه از پرگار وجودي جامعه جاي دارد.در سلولهاي حياتساز جامعه، نه خود را ميشناسد و نه به نقش خود باور دارد.او در موج زمانه ميزيد، بي آن كه بداند موجها ره به كدام سو ميپويند و او در ساخت و ساز موجها و يا تغيير جهت آن، چه ميتواند بكند و چه بايد بكند.اين مشكل، در دانشجوي امروزين، بحران هويت ايجاد ميكند و او را از «خود» بيخود ميكند و در پيچ و تاپ اثبات هويت ميافكند:
آن مشكلي كه به نظر بعضيها شايد مهمترين مشكل است، مشكل بيهويتي و عدم درك رسالت واقعي در قبال جامعه، در قبال خودش و در قبال تاريخ و آينده است.دانشجو، حقيقتا نميداند كه چكاره است.او نميداند كه الان چكاره است و در آينده چه نقشي خواهد داشت؛ مثل كاسبي كه به دنبال نان و نام ميدود و زندگي ميكند.به عبارت ديگر، رسالت حقيقي دانشجو، براي خود او درست روشن نيست. (18)
نهضت اسلامي و دانشجويان
جنبش سياسي دانشجويي در كشورمان، چند دهه سابقه دارد.دانشجويان، چه در جنبشهاي ملي، ديني ـ مانند نهضت ملي نفت و قيام پانزده خرداد ـ و چه در حركتهاي خالص دانشجويي در سطح دانشگاههاي كشور، در مبارزه و اعتراض عليه رژيم حضور داشتند.تا اين جاي سخن، نكتهي نهفتهيي نيست؛ اما سخن در تحليل و چند و چون حركت سياسي دانشجويي در كشور است.مقام معظم رهبري در تحليلي جامع، سه مرحلهي تاريخي براي جنبش دانشجويي بيان داشتهاند:
مرحله نخست: در اين مقطع، جنبش دانشجويي در كشور، با جريان روشنفكري پيوند خورده است؛ از اين منبع برخاسته و به آن وابسته است.حركت دانشجويي، رشتهيي از جريان عام روشنفكري شناخته شده و خود را به آن گره زده است:
دانشجويان قبلا در موضع دانشجويي، يعني چيزي شبيه روشنفكري قرار داشتند و در آن موضع، چه دختر و چه پسر مبارزه ميكردند. (19)
البته بايستي يادآور شد كه حركت دانشجويي، در عين وابستگي و يا ارتباط به جريان روشنفكري، ويژگيهاي خاص خود را نيز داشت؛ ويژگيهايي كه برخاسته از شرايط و روحيات نسل دانشجو بود؛ نسلي كه به واسطهي سن جواني، داراي التهابهاي خود بود و به خاطر روح پاك، از صداقت بيشتر برخوردار، و از دوز و كلكهاي سياسيكاران پيچيده به دور بود:
روشنفكران، رهبران گروهها و احزاب و حتي دانشجويان، به شعار و مقابلهي سياسي و احيانا جنگ و گريز در مقابل نظام حاكم ميپرداختند، و علي اختلاف مراتبهم، دانشجويان خيلي بيشتر، صميمانهتر و صادقانهتر عمل ميكردند؛ اما رهبران احزاب و گروهها، نه به اين حد از صداقت و نه به اين حد از پيگيري مبارزه ميكردند. (20)
مرحلهي دوم: با انقلاب اسلامي و مردمي 57ـ 56، جنبش روشنفكري و دانشجويي كشور كه خود را پيشتاز جنبش سياسي ميانگاشت، ناگهانخود را عقبمانده يافت.مشتهاي برافراشته و صداهاي آهنگين مردم در اعتراض عليه رژيم، خرده احزاب و گروههاي سياسي و نيز جريان روشنفكري و جنبش دانشجويي را به تعجب واداشت و آنان را در برابر موج جديد، به اعلان موضع فرا خواند.در اين شرايط و احوال، جريان روشنفكري عمدتا در سردرگمي بود و چندان به عمق، گستره و ماندگاري قيام باور نداشت و به گونههاي مختلف تلاش ميكرد كه آن را حركتي نافرجام و كور تعبير كند و عقبماندگي خود را از جامعه موجه نشان دهد.مقام معظم رهبري، در تحليل موضع جريان روشنفكري فرمودهاند:
احزاب و گروههاي مبارزي كه سالها مبارزهي سياسي كرده بودند و عاقبت مبارزهي سياسي بايد چنين چيزي ميشد، حالا كه آن چيز را به چشم خودشان ديدند، تخطئه كردند و كنار كشيدند .بعضيها گوش خواباندند ببينند چه ميشود، بعضيها تخطئه هم كردند.در همان اوقات غوغاي سالهاي 56 و 57، به نظرم در همين دانشگاه تهران يا شايد در دانشگاه كنوني شريف بود كه چند نفر از اين روشنفكران سخنراني كردند؛ روشنفكراني كه الان از همهي زمين و زمان طلبكارند، بعضيهايشان فراريند، بعضيشان هم كه در ايران هستند، از جنابعالي و بنده و اين ملت و همه طلبكارند كه چرا آنها را به بازي نميگيريم! صريحا گفتند مشت است و درفش.يعني حرفي را كه ما از پدران پيرمان ميشنيديم و آنها را تخطئه ميكرديم و برايشان استدلال ميكرديم، تا ذهن پدر پير و مادر پير را برگردانيم كه نه، مشت و درفش نيست، و بعلاوه مشت بر درفش ميتواند پيروز بشود، و اگر آن پيرمردان و پيرزنان قبول نميكردند، رويمان را از آنها برميگردانديم ودر دوران مبارزه، بياعتنا كار خودمان را ادامه ميداديم، اين حرف را جوانان مدعي، روشنفكران حرفهيي و قلم به دستان پرگو و ياوهگو صريحا گفتند! (21)
در اين مرحله، اهميت و حرمت حركت سياسي دانشجويي در آن بود كه خود را از بند ناف روشنفكري گسست و از همراهي با مردم، احساس شرم و آزرم نكرد و پا به پاي مردم پيش آمد.
اين مرحله، حساسترين مقطع براي جنبش دانشجويي كشور بود.اين جنبش، در برابر دو راه قرار داشت: راه روشنفكري را در پيش گيرد، در برج عاج بنشيند و با طعن و طنز، قيام مردم را به سخره و استهزا گيرد.اين راه فاجعهآميزي بود كه جنبش دانشجويي ميتوانست پيگيرد .
مقام معظم رهبري، در همين خصوص و در ادامهي تحليل حركت روشنفكري در برابر قيام گستردهي مردمي در سالهاي 57ـ 56، چنين فرمودهاند:
دانشجو ميتوانست اين كار را بكند.قشر دانشجو اگر دچار يك اشتباه تاريخي ميشد، آن اشتباه تاريخي همين بود كه در موضع دانشگاه بايستد و بگويد به من چه، ما كه نگفتيم اين مردم به ميدان بيايند؛ دنبال ما كه نيامدند، دارند اشتباه ميكنند؛ اينطوري راهش نيست، بگذاريد ما جلو بياييم، شما پشت سر ما بياييد، تا هم تلفات كمتري بدهيم و هم پيش برويم! (22)
اگر جنبش دانشجويي، چنان راهي را ميپيمود، جامعه و نهضت را دچار مخاطرات سخت ميكرد و آسيبهاي متعددي را در روابط درون اجتماعي و نيز مسير قيام و مبارزه ايجاد مينمود؛ زيرا جريان دانشجوييبرخلاف جريان حزبي و روشنفكري، از درون جامعه و مرتبط با آن ميزيست .كنارهگيري چنان موجي، براي قيام مردمي بيآسيب نبود و از آن سوي، دانشگاه و دانشجو را با فاجعهي ديگر مواجه ميكرد و فاصلهي تاريخي دانشگاه و محيط اجتماعي را افزون ميساخت:
نتيجهي آن، يك فاجعهي تاريخي ميشد، كه اين فاجعه عناصري دارد.اولين عنصرش، جدا ماندن قشر جوان دانشجو از تودهي مردم است؛ يعني همان ديواري كه هميشه بين دانشگاه و بين مردم در طول سالها وجود داشت.شما خوب ميدانيد كه دانشجو علم بلد بود، اصطلاحي بلد بود، لغت و واژهيي بلد بود كه پدر و مادر پيرش و همسايههايش و بقال سر محلهاش بلد نبودند، و اينها به خاطر همين واژهها از هم جدا ميشدند؛ نتيجتا اين حصار پولادينتر، قطورتر، و غير قابل نفوذتر ميشد و ديگر قشر دانشجو ميان مردم بيا نبود، و اين هم براي مردم مصيبتي بود؛ چون مردم از يك مشت جوان تحصيلكردهي فعال پر انرژي محروم ميماندند.اين فاجعه عناصر ديگري هم دارد كه حالا كاري نداريم؛ آن هم باز تحليل جداگانهيي دارد. (23)
راه ديگر براي حركت دانشجويي، همراهي بيادعا با مردم بود؛ و اين راه را جنبش دانشجويي برگزيد و براي خود، افتخاري بس عظيم در تاريخ سياسي ايران كسب كرد.
رهبري معظم انقلاب، با عباراتي روشن و گويا، اين حضور تاريخي را ارج نهادند و اهميت اين انتخاب بزرگ را گوشزد فرمودند:
راه دومي كه دانشجو ميتوانست انتخاب بكند، اين بود كه تا ديداين روند يك جست و يك خيز برداشت، نگذارد عقب بماند و فوري خودش را جلو برساند؛ هر كس ميخواهد شعار را بدهد، هر كس ميخواهد حرف درست را بزند.وقتي درست است، وقتي همان نهايتي است كه من براي او داشتم خودم را ميكشتم و تلاش ميكردم و شعار ميدادم، حالا اين به وسيلهي مردم دارد انجام ميگيرد، به وسيلهي عوام دارد انجام ميگيرد؛ به وسيلهي فلان روحانييي كه اصلا نميشناختمش، دارد انجام ميگيرد، حالا كه آن چيزي كه ميگفتيم بشود، دارد ميشود، پس جلو برويم.اين، راه دوم بود.خوشبختانه دانشجويان اين راه دوم را انتخاب كردند؛ درست بر عكس يهود صدر اسلام...كه منتظر بعثت يك پيامبر بودند و آمده بودند در مدينه ساكن شده بودند، براي اين كه ميدانستند اين پيامبر از مدينه ظهور خواهد كرد و ميگفتند اين اميين و اين بيسوادان كه در مدينه زندگي ميكنند ـ بتپرستان و كفار ـ اينها كه قابل نيستند پيامبر در ميانشان ظاهر بشود؛ پيامبر اگر هم بيايد، متعلق به ماست، مريدانشان هم ماييم.وقتي پيامبر آمد، ...چون متعلق به آنها نبود، از قشر آنها نبود، از ميان آنها نبود، به او كفر ورزيدند! اين، آن شق اول بود.خوشبختانه دانشجويان آن شق را انتخاب نكردند .دانشجو به ميدان آمد.هنگامي كه ديد مردم محلهاش حركت كردهاند، دارند با علم و كتل و شعار مرگ بر فلان و درود بر فلان به طرف مسجد ميروند، او هم قاطي مردم شد و رفت؛ نگفت من دانشجويم.اين، يك تجربهي تاريخي و يك موضعگيري دقيق تاريخي بود. (24)
مرحلهي سوم: با پيروزي انقلاب اسلامي، حركت سياسي دانشجويي، در برابر رخداد و تجربهي تاريخي نويي قرار گرفته است.از يك سو، رگههاي ارتباطي تاريخي خود را با جريان روشنفكري دارد، و به همين علت، احزاب و گروههاي سياسي در تلاش بودند كه با اين موج قوي و پر نفوذ ارتباط يابند و از نيروهاي مستعد، توانمند و پر انرژي آن سود جويند؛ و از سوي ديگر، با اتصال جنبش دانشجويي به نهضت مردمي، ايدهها و آرمانهاي انقلاب به داخل دانشگاه آمد و جريان سياسي دانشجويي را تحت تأثير خود قرار داد.
در چند و چون وظايف جنبش دانشجويي در اين مرحله، سخن بسيار است و مقام معظم رهبري در پيامها و سخنان خود، به نكات متعددي اشارت داشتهاند كه در فصلي مستقل به آن خواهيم پرداخت.اما در اين مقام، به اختصار دو نكتهي اساسي و اصلي را يادآور ميشويم:
1) وظيفهي هدايتگري: با اتصال جنبش دانشجويي به قيام مردمي در سالهاي 57ـ 56، گاه اين انديشه پديد آمد كه حركت سياسي دانشجويي نبايد چونان شاخهيي مستقل از قيام مردمي، ادامهي حيات يابد.نگاه تودهيي و فراگير به انقلاب مردمي، اين تصور را پديد آورد كه دانشجو همانند آحاد مردم است؛ با مسؤوليتي مشترك و نقشي همانند.در اين تصور، تشكلهاي دانشجويي، تنها يك هويت صنفي پيدا كردند؛ گروههايي كه چونان ديگر تشكلهاي صنفي، به بهسازي محيط خود موظف و مكلفند و آحاد آن در زندگي اجتماعي، نقشي فراتر از مسؤوليت يك شهروند نداشته و ندارند.
رهبري معظم انقلاب، مكررا اين خطاي نابخشودني را مورد نقد قرار داده، از مسؤوليت مضاعف نسل دانشجو و نقش ويژهي دانشجويان در مشاركت اجتماعي و سياسي سخن گفتهاند، و از جمله :
من آن روز ميگفتم كه دانشجو پريروزي دارد و ديروز و امروزي.امروزمان چه باشد؟ آيا دانشجو باز هم مثل بقيهي مردم منتظر باشد تا شعار جبهه صادر بشود، به جبهه برود؛ شعار جهاد سازندگي صادر بشود، به جهاد سازندگي برود؛ شعار تظاهرات صادر بشود، به تظاهرات برود؟ آيا دانشجو بايد به همين بسنده بكند؟ اين خوب است؟ اين كافي است؟ يا نه، دانشجو به مقتضاي اين كه درس خوانده و جزو يك قشر متحرك فعال به طبيعت قشر هست، مسؤوليت بيشتري هم به عهده دارد...يعني علاوه بر وظايفي كه مردم معمولي و عادي بر عهده دارند، قشرهاي روشنفكر و انديشمند و درس خوانده و تيز و كساني كه امكان يك تحرك فوقالعاده دارند، يك مسؤوليت اضافي هم دارند و آن مسؤوليت اضافي، مسؤوليت هدايت است....در زمينهي حركت سياسي و انقلابي، شما وظيفهي هدايت را هم به عهده داريد؛ همچنان كه روحانيون هم وظيفهي هدايت را به عهده دارند.چرا؟ براي خاطر اين كه شما امكان بيشتري داريد، و آن امكان بيشتر در روز قيامت سؤال دارد....دانشجو كه دارد درس ميخواند، فكر ميكند و كارش اين است، ميتواند بفهمد، ميتواند قضاوت كند، ميتواند هدايت كند، ميتواند آيندهنگري كند، ميتواند قشرهاي عمومي مردم را از اشتباهات برحذر بدارد...آيا اين يك مسؤوليت بيشتري ندارد؟ (25)
2) حفظ نقش پيشتاز و پيشروي اجتماعي: نسل دانشجويي در تمام جوامع، در طلايهي جنبشهاي فكري، اجتماعي قرار داشته و دارد.قيام مردميـ 56، با تمامي بهرهها و فوايد، گونهيي انفعال در جنبشهاي دانشجويي پديد آورد و به جاي استمرار نقش پيشتازي، همگوني و همگني با محيط اجتماعي را در آنان تقويت بخشيد.اين تأثير، گرچه در درك متقابل تودههاي مردم و نسل دانشجويي مؤثر افتاد و فاصلههاي تاريخي اين دو نسل را اندك ساخت، اما كم و بيش به بهاي كمرنگ شدن نقش پيشتازي دانشجويي در هدايت فكري جامعه انجاميد.
رهبري معظم انقلاب، در اشارتي بدين نكته فرمودهاند:
جاهايي بود كه دانشجويان نتوانستند حداقل نقش پيشتازي و پيشگامي خودشان را داشته باشند .علت هم اين بوده كه فراگيري انقلاب و عظمت اين حادثه به قدري بوده كه به صورت يكسان و هماهنگي فضاي جامعه را پر كرده، ديگر ميداني براي اين كه قشري مثل دانشجويان بتوانند پيشتاز باشند، باقي نگذاشته است.اما دانشجو بايد پيشتاز باشد.قشر جوان آگاه با معرفت پرانگيزه بايد پيشگام باشد. (26)
حفظ جايگاه پيشروي اجتماعي، بستگي به آن دارد كه دانشجويان و حركتهاي دانشجويي، به تجديد نظر و كاوش مجدد در نقش و جايگاه خود بپردازند و با درك همه جانبه از موقعيت جديد، به مدلسازي براي حفظ پيشتازي نسل دانشجو دست يابند:
اگر امروز قشر دانشجو بخواهد همچنان حركات پيشتازانه و هدايتگر را براي آيندهي انقلاب حفظ كند، احتياج به اين دارد كه به وضع دانشجويي خودش برسد و به موضع اجتماعي و ملي خود نيز بينديشد. (27) با درك درست از موقعيت، دانشجويان و جنبشهاي دانشجويي درخواهند يافت كه حفظ نقش پيشروي اجتماعي، تنها در يك كليشه خلاصه نميشود؛ تنها در قالب شعار، اعتصاب و داد و فرياد، به پيشتازي جامعه نميتوان رسيد.درك روشن از مسير حركت جامعه و تلقي واقعبينانه از توانمندي حوزههاي تأثيرگذاري، ميتواند نسل دانشجويي را به موقعيت ممتاز و متمايز پيشروي جامعه نزديك سازد و ايشان را در جايگاه
«و اجعلنا للمتقين اماما»
قرار دهد:
بعضيها خيال ميكنند كه نقش پيشروي و پيشتازي دانشجو و درخشندگي نقشش در اين خلاصه ميشود كه مشتهايش را گره كند و عليه هيأت حاكمه و دستگاه رهبري كشور شعار بدهد.اين، غلط ترين فكرهاست. (28)
دانشجو ميبايست مشروعيت سيستم را بسنجد؛ شرايط سياسي، اجتماعي و اقليمي و جهاني را بنگرد؛ مسير رشد و تغييرات جامعه را مطالعه كند؛ استفادهها و سوء استفادههاي ممكن را حدس زند و دهها نكتهي مشابه ديگر را مورد ملاحظه قرار دهد و با درايت و تيزبيني، قالبهاي حضور و نفوذ اجتماعي را بررسي كند و بهترين آن را برگزيند:
يك روزي بايستي شعار داد؛ آن روز چه موقع است؟ آن روز وقتي است كه وضع فساد و انحطاط و خيانت در نظام و رژيم يك حكومت به نحوي باشد كه وظيفه ايجاب كند در مقابل آن بايستند .طبعا اينجا بايستي جوان جلوتر از ديگران باشد؛ آن هم جوان دانشجو.اما آن وقتي كه وظيفهي ملي و انقلابي و ديني و تكليف فكر به انسان ايجاب ميكند كه همهي مردم از يك نظام و از يك رژيمدر مقابل دشمنان جهانيش حمايت كنند، آنجا نقش پيشروي دانشجو، نقش ديگري است....دانشجو هميشه بايد نقش پيشرو بودن و پيشتاز بودن و پيشقراولي در جامعه را داشته باشد؛ منتها كيفيت اين نقش، به تفاوت اوضاع و احوال جامعه، تفاوت ميكند. (29)
اصلا عجله نکنید؟ زیرا ازدواج شبیه یک مسافرت طولانی است، و زوج جوان آن دو مسافری که باید ادامه راه زندگیشان را در کنار هم به سر برند . بنابراین ازدواج نیز مانند هر مسافرت دیگری به تهیه لوازم و مقدماتی نیاز دارد که بتواند آن دو را در طول مسافرت حمایت کند . مهم ترین این لوازم، خود آگاهی در مورد ازدواج و مسؤولیت های آن، آگاهی از نقش عاطفی و اجتماعی خود و همسر، برخورداری از آموزش های زناشویی و مهم تر از همه اینها تعیین و تبیین اهداف دراز مدت و کوتاه مدت زندگی مشترک است . نهادهای اجتماعی و فرهنگی دانشگاه که باید از طریق مشاوره و وجود کارشناسان متعهد به دانشجویان آموزش های لازم را بدهند و آن ها را به بلوغ فکری و عاطفی برسانند و دیگری، خود دانشجویان که باید از طریق پیگیری موضوع، با مسؤولیت های آن آشنا شده و آگاهانه قدم در این راه بگذارند . اگر این حوزه وظیفه خود را خوب انجام دهند، «ازدواج دانشجویی » یکی از فرصت های طلایی می تواند باشد .
الهام حسینی/روان شناسی آزاد تهران مرکز
واقعا ازدواج در دوران دانشجویی به چه معناست؟ اینکه پسر دارای خانه و ماشین باشد و دختر دارای جهیزیه کامل؟ ! اینکه پسر حقوق ماهانه 500 هزار تومان داشته باشد . دختر کمالات فاضله؟ ! اینکه پسر نور چشم خانه باشد و دختر تک فرزند خانواده؟ !
اینکه پسر خوش تیپ و باکلاس باشد و دختر آرایش کرده و خود باخته؟ !
اینکه پسر اهل سینما و کافی شاپ باشد و دختر اهل کافه و تریا؟ !
اینکه پسر قهرمان اسب سواری باشد و دختر قهرمان اسکی روی یخ؟ !
اینکه پسر استاد در پرورش انواع سگها باشد و دختر استاد پرورش گربه ها؟ !
اینکه پسر دارای کلکسیون انوع سی دی ها باشد و دختر دارای کلکسیون نوارهای مختلف؟ !
آیا واقعا ازدواج دانشجویی به این معناست؟ !
یانه، در قناعت است و کم خواهی؟ !
در رضایت است و دل پاکی؟ !
در حمایت است و همراهی؟ !
در سادگی است و همیاری؟ !
علیرضا اطهمی/عمران آزاد شاهرود
صفرم: به نام او که جای تمام نداشتن ها را برایم پر می کند، او که جایی در دلم برایش هست که جز خودش کسی نمی تواند آن جا را پر کند .
اولا: سلام
ثانیا: این چند «ریزه کلام » را از همقطارتان - به عنوان یادگاری - داشته باشید تا بعدا همین جا ضمیمه کنم که ثروت واقعی و غذای جامعه در برخورداری از انسان های شایسته است و معمولا افراد شایسته در خانواده های مستحکم پرورده می شوند .
ثالثا: این که بگویم ازدواج در دوران دانشجویی باشد یا نه، بلا نسبت، رویم به دیوار (!) مثل این است که بگویم: «اگر رنگ ماشین، آبی بود، سوار شوم یا نه؟» خوب ماشین است دیگر، خودت می دانی . بابا، تو هم؟ ! (1)
رابعا: بعضی می گویند: «مرد بنده شهوت است، زن عبد محبت » ! (2) حالا بیا و درستش کن . (3)
خامسا: هیچی!
سادسا: اگر این گل کاشته شد، به مراقبت و توجه و رسیدگی زیادتری نیاز دارد .
در مقام شش و نیم عارضم خدمت عالی که شما عزیزان، شما نور چشمان، باید شکیبایی و صبر بیش تری داشته باشید .
سابعا: دانشجویان از اقشار با فرهنگ همه جوامع هستند . در تمام امور، از متشخصان و متفکران، انتظارات والاتری می رود تا عوام .
ثامنا: هیچی!
تاسعا: به جویندگان دانش مجرد که عمدتا از جوانان هستند صمیمانه و برادرانه عرض می کنم با تامل و با چشم باز حرکت کنید . عجله نداشته باشید و از عقل خود بیش تر کمک بگیرید . به عمیق ترین لایه های شخصیتی طرف مقابلتان توجه کنید و در این امر بسیار مهم (انتخاب شریک زندگی) از احساسات، تخیلات، نفس و شهوات تا می توانید - اجتناب ورزید . خواستار نیکبختی و ثمرمند بودن تک تک شما هستم; شما نیز در بر آورده شدن این آرزویم مرا مساعدت کنید .
عاشرا: آنان که پای در سنین زیبای جوانی گذاشته اند دارای دل های شفاف و نرم و روحیه لطیفی هستند . بنای نیکوی ازدواج می تواند زندگی پاک از آلایش ها و با آرامش و امنیت برایشان فراهم آورد و مسیر شکوفایی و تکامل را برایشان هموار کند (اینکه در ادامه بگویم در، یا پنجره ای به سرزمین نورانی موعود باز کند چطور است؟) سهل انگاری و اشتباه در این انتخاب نیز می تواند خدای ناکرده تجربه ای ناخوشایند را همراه داشته باشد .
واحد عاشرا: اگر تصمیم به جا و درستی گرفته اید از موانع راه نترسید و خسته نشوید (شاید باید عمیق بنگرید و عامل اصلی را رفع کنید . شاید باید روشتان را عوض کنید، شاید .). بزرگ باشید و بزرگ بیندیشید .
اگر واقعا نیازمند و بی طاقت باشید، روحتان شکوفا خواهد شد و در دل یک معدن تاریک، جواهر خلاقیت و ابتکار در شما خواهد درخشید . فشارها و سختی های زندگی را باید ستود . چرا که به ما اجازه می دهند تا به آن سوی محدودیت ذهنی و جسمی خود صعود کنیم .
از پاک بودن نیز خسته نشوید . سعی کنید شاداب باشید و لذت ببرید . حضرت امیر المؤمنین علی (ع) می فرماید: «اگر کوهها به لرزه در آمدند، تو محکم و استوار باش » . دوستان عزیزم! پاسبان خوبی ها نیکی های خود باشید .
:twelfthly اگر آدم ازدواج بودید (!) و احساس کردید به بلوغ عقلی هم رسیده اید، مسایل (5) اقتصادی و . . . نیز بااشتیاق، برنامه ریزی، صبر، تلاش و قاطعیت حل خواهند شد .
در جایگاه دوازده و نیم هم باید به خدمت شریف شما عارض شوم که خیلی از چیزها در این دنیا بستگی به طرز تفکر و تلقی شما از آن ها دارند . گاهی باید همراه برداشتهایتان دکمه Shift] » را هم بگیرید .
: Thirteenthly هیچی . (6)
: Forteenthly هر کسی آن درود عاقبت کار، که کشت . در این جا نیز می خواهم ضمیمه کنم هر کس باید همیشه و در همه امور، مسؤولیت و عواقب کارهایش را به عهده گیرد .
: Fifteenthly من دچار اختلال فکری نشده ام (7) and (8) This text is not a torso
: Sixteenthly امیدوارم هر چی شدید خداوند متعال و اولیای خاصش، یار و پشتیبان و . . . شما باشند . (9)
فرحناز فتح اله زاده/کتابداری تبریز
عجله در این امر خطیر و سنجش سره از ناسره خطایی است بس نابخشودنی زیرا که حقیقت غالبا از چشم های ظاهربین پنهان می ماند شاید هم مقیاس های سنجش درست نباشد همانطور هم که حافظ می فرماید:
بر آستانه میخانه اگر سری بینی
مزن به پای که معلوم نیست نیت او
دیدن واقعی یعنی درون کسی را جستن و تنها چشم تیزبین دل آگاه، توان ریشه یابی و شناخت واقعیت را دارد . پس باید هشیار باشیم که قضاوت و داوری در این مهم سخت دشوار است و خطایی جبران ناپذیر به بهای تباهی روح و احساس آدمی .
یک ازدواج دانشجویی موقعی موفق خواهد بود که هر دو طرف، از معیارهای انتخاب همسر شناخت کافی داشته باشندو شرایط یک همسر ایده آل و مناسب را برای یک زندگانی طولانی درک کرده باشند .
نباید به سبب علاقه بسیار، بدون تحقیق درباره ملاکهای ازدواج، همچون سن، فرهنگ، شغل، ارزش های اخلاقی، ضایت خانوادگی دو طرف، اصالت و نجابت خانوادگی، تناسب اقتصادی و فکری و فرهنگی و روحی، غرق در لذات زود گذر دروان دانشجویی گردید و خدای نکرده گام در انحرافات اخلاقی و اجتماعی و جنسی شد . هوسی که جز به بهای ویرانی جسم و مخصوصا روح و روان انسان، ثمره دیگری نخواهد داشت . افراد بی بضاعت و دانشجویان زیادی دیده شده اند که پایه های زندگی را با الطاف غیبی خداوندی و مهر و محبت ائمه و صداقت و بی ریایی پایه گذاری کرده اند و موفق و سربلند و سعادتمند هم شده اند . به هر حال، در ابتدا حیا، عفاف و نجابت و پاکی و صفای درون مهم است . پس نباید زیاد هم دچار وسوسه های شیطان فریب در مورد فقر و نداری شد چرا که خدا همیشه باصالحان است .
س . عباسی/ادبیات فارسی یزد
اگر یک مقدار با دیدی بازتر و بصیرتی فراتر به این مساله نگاه کنیم یا به تعبیری بهتر به ارزش و جایگاه ازدواج و ضرورت آن در سنین جوانی معرفت پیدا کنیم به نظر من بهترین زمان برای ازدواج دوران دانشجویی است چرا که شخص از عقوبت نه چندان خوب عدم ازدواج در بعد از دوران دانشجویی تاحدی زیاد مصون می ماند . انسان مخصوصا دختران جوان وقتی به چنین سنینی می رسند احساس عدم سر پناهی، نگرانی از عقوبت آینده و افسردگی به آن ها دست می دهد اما با ازدواج کردن از تنهایی بیرون می آیند و به آرامش روحی دست می یابند و کمتر چنین فکرهایی به سر آن ها می زند . بعضی از جوانان دانشجو فکر می کنند چون دستشان باز نیست پس نمی توانند این سنت حسنه را بجا آورند . مشکل عمده ما جوانان هم اینجاست یعنی عدم معرفت به کردگار و صفت رازق بودن او . ماباید به لطف خدا ایمان داشته باشیم چرا که او خود ضمانت ازدواج دو جوان هم کفو راکرده اگر دو جوان فقیر با هم ازدواج کنند خداوند آن ها را از فضل خود بی نیاز می کند .
پس باید در امر ازدواج به خدا توکل کرد، توقعات را پایین آورد چشم و هم چشمی را کنار گذاشت و با شناخت کامل طرف از جهت مسایل اقتصادی، اخلاقی و سطح فرهنگ سریع تر نیمه دیگر ایمانمان را در این دوران یعنی جوانی بدست آوریم .
مشترک 091036
بهتر است مسؤولین به جای تبلیغ کردن که جوانان در سنین پایین تر و در دووره دانشجویی ا زدواج نمایند به فکر ایجاد امکانات شغلی باشند و از سوی دیگر راه های اساسی را بیابند که بتوان ایمان ها را تقویت کنند و از سوی دیگر آموزش های لازم را بدهند تا انتخاب صحیح صورت گیرد و بدانند چگونه باید با مسائل و مشکلات رو به رو شوند . سن پایین، ایمان ضعیف، تجربیات کم، دید غلط نسبت به زن داشتن اینها عواملی است که در بالا رفتن میزان طلاق مؤثر است .
علت بالا رفتن میزان طلاق بی ارتباط با سن پایین ازدواج نمی باشد چون تجربیاتشان کم است و بیش تر بر جنبه احساسات تکیه و تصمیم گرفته اند و از سوی دیگر اطلاعاتشان کم است باید آگاهی و اطلاعات به شیوه صحیح و واقعیت دهند به جای تبلیغ ازدواج .
توران گتوندی/ادبیات فارسی پیام نور دزفول
انسان در ازدواج بیش تر ازهمه باید امنیت روانی داشته باشد یعنی اینکه مطمئن باشد که موقع مشکلات کسی هست که به او کمک کند و دست یاری به سویش دراز کند و گر نه از نظر اقتصادی انسان می تواند قناعت کند . وقتی دو فرد با تمام وجود عاشق هم باشند می توانند نداری را با عشق آمیخته کنند آن موقع می بینند که نداری آنقدرها هم که دیگران می گویند سخت نیست . البته این هم مهم است که عاشقی به نظر هر فرد چه باشد . یک نفر شاید بگوید من عاشق فلان کس هستم اما حاضر یست خودش را فدای طرف مقابل کند، حاضر نیست از منافع شخصی خودش بگذرد . حاضر نیست ایثار و فداکاری کند و از خود گذشتگی نشان بدهد، کسی نیست به آن آقا یا خانم بگوید تو که دم از عاشقی می زنی پس چرا هر موقع وقت ایثار و فداکاری می شود جاخالی می دهد، چرا کاری نمی کند که واقعا یک عاشق و اقعی انجام می دهد . حالا باید ببینم این فرد چه پاسخی دارد که به ما بدهد . . . ؟
علی عباسی/بهداشت عمومی تبریز
ازدواج اگر در دوران دانشجویی باشد از بسیاری جهات می تواند مطلوب به شمار آید چرا که هر دو جوان یکدیگر را در محیط مقدسی چون دانشگاه بهتر شناخته و با توجه اینکه اطرافیان این دو جوان همگی افرادی فرهیخته و فرهنگی می باشند و به عبارتی محیطی همگن می باشد می تواند بسیار مؤثر تلقی شده و نتیجه بسیار دلخواه گردد . همچنین چون در دوران دانشجویی تعدادی از مشکلات هنوز رو نشده اند و به عبارتی حجم مشکلاتی که ممکن است پیش پای افراد دانشجو نسبت به افراد عادی آماده برای تشکیل خانواده کمتر باشد لذا ازدواج می تواند شرایط مطلوب تری داشته باشد و نیز این نکته که در این دوران همگی سعی دارند به نوعی نسبت به این زوج فرهیخته کمکی نمایند تا زودتر مسیر زندگی را بیابند .
جلال اولیابک
از نظر اینجانب ازدواج دانشجویی دارای محاسن و معایبی است که به اختصار به شرح زیر است:
از محاسن آن می توان موارد ذیل را نام برد:
1 . سطح تحصیلی نزدیک تر زوجین در تفاهم آتی می تواند مؤثر باشد; 2 . قدرت انتخاب فرد بر اساس ملاک های اخلاقی و دینی و اجتماعی و ظاهری و شخصیتی در حوزه وسیع تری خواهد بود; 3 . با توجه به اشتراکات مختلف و تمایلات طرفین امکان کاستن از بسیاری توقعات مادی و شروع زندگی با حداقل ها میسر و امکان پذیرتر به نظر می رسد; 4 . برای تربیت فرزند زوجین تحصیل کرده در اکثر موارد می توانند موفق تر عمل کنند; 5 . ذکر بهانه هائی از جمله این انتخاب، انتخاب من نبود بلکه انتخاب دیگران برای من بود یا جملاتی از این دست که اختلافات زناشویی را به دیگران نسبت می دهد کاهش می یابد; 6 . چون خود فرد اقدام به انتخاب کرده و سختی هایی را برای رسیدن به آن متحمل شده در نتیجه تلاش بیش تری را برای حفظ، دوام، تداوم و استحکام هر چه بیش تر آن به کار خواهد بست . (هر یک از طرفین)
معایب یا تنگناهایی که در این باره به نظر می رسد عبارتنداز :
1 . در صورت امکان استفاده و بهره مندی از منابع مالی والدین، امکان ایجاد حق جهت دخالت های نابجا برای آن ها فراهم می گردد (منکر راهنمایی های فکورانه نیستم) ; 2 . تهیه مسکن مناسب در اکثر موارد برای زوجین در ابتدای زندگی مقدور نیست; 3 . در صورت شاغل به کار و تحصیل بودن همزمان و امور زندگی امکان افت تحصیلی یا حتی ترک تحصیل وجود دارد; 4 . به دلیل حوزه وسیع تر در انتخاب همسر از نظر شکل ظاهری امکان تشکیل خانواده بر اساس تمایلات زودگذر و پشیمانی های مادام العمر وجود دارد; 5 . در صورت ازدواج افراد از شهر یا استانهای مختلف و تفاوت فرهنگها، اختلافات غیر قابل پیش بینی در این نوع ازدواج ها بسیار است مثلا یک پسر تهرانی با یک دختر اهل جنوب در بسیاری از ابعاد فرهنگی و فکری تفاوت دارند و تقریب و تجمیع آن ها نیاز به گذشت و صبر زیاد هر دو طرف دارد; 6 . افزایش سطح توقعات از آینده و ساختن آینده ای رومانتیک (و در بعضی مواقع دست نیافتنی) بعد از مدتی باعث رنجش و تکدر خاطر حداقل یکی از طرفین می گردد .
خدیجه عرب بادکوبه/علوم آزمایشگاهی شهید صدوقی یزد
با توجه به اینکه تحول عاطفی بین مذکر و مؤنث متفاوت است اما ایجاد یک تعادل ضروری است بدین معنی که انطباق درست عاطفه و غریزه باعث می شود احساسات جوان به شیوه ای ثبت شده تر بر موضع متمرکز شود . پس از ازدواج در این دوران می تواند سبب:
اصلاح مهارتهای ارتباطی، طرح نظرات منطقی و تشریک مساعی در حل مشکلات، متحول ساختن روابط در فضایی آکنده از حسن تفاهم، تبدیل شدن به انسان هایی با احساس تر، ملاحظه کارتر، مسؤول و منطقی تر، حمایت هیجانی و کاهش ناخوشی فیزیکی، تغییراتی در سبک زندگی به کمک یکدیگر شود .
به نظر می رسد افراد متاهل کمتر مشکلات فیزیکی دارند و از طول عمر بیش تری نسبت به افراد مجرد و مطلقه برخوردارند .
مجید قائدی جو/برق آموزشکده فنی امام حسین (ع) استهبان
رفتار او با دیگران چگونه است؟
برای ارزیابی و امتحان او به موارد زیر توجه کنید:
1 . برخورد او با افرادی نظیر راننده تاکسی، پیشخدمت رستوران و . . که از لحاظ اجتماعی و موقعیت شغلی در سطح بالایی نیستند چگونه است؟
2 . برخورد با خانواده اش یعنی با والدین و خواهر و برادرش چگونه است؟ آیا فردی قدردان و سپاسگذار است؟ (اگر سپاسگذار رنج ها، زحمات و از خود گذشتگی هایی که والدینش برای او متحمل شده اند نباشد چگونه می توان انتظار داشت که به خاطر کاری از شما تشکر کند).
3 . آیا او فردی است خبر چین که به بد گویی و شایعه پراکنی در مورد دیگران می پردازد؟ کسی که در مورد دیگران بد گویی می کند، نمی تواند دیگران را دوست بدارد و از صمیم قلب به آن ها عشق بورزد، سرانجام اینکه مطمئن باشید کسی که دیگران را ناچیز می شمارد و به دیده تحقیر به آن ها می نگرد در نهایت با شما هم همان گونه رفتار می کند .
آیا در اخلاق و رفتار او ایراد واشکالی می بینید که آرزوی اصلاح آن را بعد از ازدواج دارید؟ بسیاری از جوانان این اشتباه را می کنند و ناآگاهانه تن به ازدواج می دهند بااین امید و آرزو که بعد از ازدواج فرد مورد نظر را اصلاح می کنند و رفتار و اخلاقش را تغییر می دهند، اما این فکر و عقیده کاملا اشتباه است . انتظار این که شخص بعد از ازدواج تغییر کند، انتظاری دور از ذهن است، چرا که ممکن است پس از ازدواج وضعیت بدتر و وخیم تر هم بشود .
سیده کلثوم نبوی/علوم پزشکی مازندران
ازدواج در دوران دانشجویی هم دارای سختی های خاص خودش است البته دارای نکات مثبت و آرامش بخش نیز هست که مطمئنا نکات مثبت آن بیش تر است . ازدواج در دوران دانشجویی که دوران اوج جوانی فرد است بسیار مفید است زیرا برای انسان از لحاظ روحی آرامش خاصی را فراهم می سازد و زمینه پاکدامنی و کمال انسان را در این دوران که دوران ارزشمندی است فراهم می سازد . البته این دوران خالی از سختی نیست . اگر انسان انتخابش براساس معیارهای خدایی و معنوی باشد و تصمیم به یک زندگی معنوی داشته باشد هرگز از مشکلات و مشقت ها دلسرد و خسته نمی شود . یک همسر خوب می تواند به انسان روحیه دهد و انگیزه حرکت و حتی درس خواندن برای مدارج بالاتر شود . مخصوصا اگر طرفین هر دو دانشجو باشند، دقیقا شرایط همدیگر را درک می کنند و این خود باعث نوعی دلگرمی می شود .
زهرا نیکوبخت/ریاضی کاربردی آزاد مبارکه
یکی از امتیازات مهم ازدواج در دوران دانشجویی پیدا کردن راه و هدف صحیح تر زندگی است . آنچه مسلم است جوانان با ورود به دانشگاه باتحولی بزرگ در زندگی خود رو به رو می شوند و گاهی با تغییرات عمده ای در روحیه و افکار خود دست و پنجه نرم می کنند و آنچه که باعث نگرانی است بروز هیجانات جوانان در راه های غیر صحیح و نامناسب می باشد و همان طور که در اطراف خود شاهد هستیم، با دل بستن حقیقی جوانان به یک عشق پاک و بی آلایش، هیجانات و تحولات این دوران از زندگی خود را در راه صحیح و مناسب قرار می دهند و همگام با یکدیگر سعی در ساختن زندگی خود دارند .
با نظرخواهی نسبی ای که در بین دوستان اطراف خود کردیم 90 درصد آن ها از این که در دوران دانشجویی ازدواج کرده اند راضی می باشند و آن را باعث پیشرفت خود حتی در درس نیز می دانند و بعضی از آن ها اظهار داشتند که ازدواجشان باعث رسیدنشان به آرامش و تمرکز شده است .
محسن قربانی/مدیریت آموزشی آزاد ساوه
همانندی های شخصیتی یا شیوه های مناسب ارتباط با یکدیگر و تصمیم گیری و حل اختلاف وحدت نظر آرمانی و فکری وعملی، پافشاری برتعهدات زندگی خانوادگی و برخورداری از امکانات مناسب شغلی و مالی و رفاهی را می توان از جمله مهم ترین عوامل موفقیت ازدواج دانشجویی برشمرد . دوره نامزدی در دوران دانشجویی مزایا و مشکلات خاص خود را دارد که برای اکثر جوانان یک تجربه مثبت و شیرین و برای اقلیتی از آنان یک تجربه پرمشغله و دشوار به حساب می آید . جریان پرنشیب و فراز سازگاری های جدید بین دو جوان و خانواده آن ها گاهی اولین زمینه های اختلافات آتی زناشویی را به وجود می آورد . کم تجربگی و ناپختگی همسران جوان، مشکلات مربوط به پذیرش هویت طرف مقابل، خصوصیات متفاوت دو خانواده و دخالت های بی مورد و انتظارات بی حساب آنان از همسران جوان، کمبودهای مالی و شغلی و تدارک وسایل زندگی و مسکن برمشکلات این جریان پیچیده می افزاید . اما وجود برخی عوامل سازنده مانند پختگی و درایت بزرگترهای دو خانواده، عشق و علاقه همسران جوان نسبت به یکدیگر و همانندیهای اساسی در شخصیت و هویت این دو می تواند این مشکلات طبیعی زندگی جدید خانوادگی جوانان را از میان بردارد و زمینه های استحکام خانواده متعادل را فراهم آورد، مخالفت والدین یک یا هر دو جوانی که مایلند با هم زندگی کنند . اختلاف بر سر مهریه و لوازم اولیه زندگی و خودنمایی ها و چشم و همچشمی های مادی و صوری نیز به این مشکل دامن می زند . به نظر بنده، این گونه مشکلات در صورتی از بین خواهد رفت که دو همسر جوان کفایت و استقلال شخصیت داشته باشند، زندگی بایکدیگر را سعادتمند بدانند، از بودن با یکدیگر احساس امنیت عاطفی کنند، وفاداری و تفاهم و احترام متقابل و کوشش دو جانبه برای رفع مشکلات را اساس رفتارهای خود قرار دهند .
بیماری روانی چیست ؟
ناتوانی روان پزشكی به چه معنی است ؟
بیماری روانی اصطلاحی گسترده برای توصیف تعداد زیادی از بیماریهای روان پزشكی است كه توانایی تفكر ، احساس و رفتار شخص جهت عملكرد مناسب در تكالیف روزمره زندگی را مختل مینمایند.
بسیاری از بیماریهای روانی در اواخر نوجوانی یا اوایل بزرگسالی یعنی مقارن با زمان ورود به دانشگاه شروع میگردند. بعضی از مردم فقط یك دوره واحد بیماری روانی را تجربه میكنند، در حالی كه عدهای دیگر ممكن است نشانههای پیشروندهای راتجربه نمایند. بسیاری از بیماریهای روانی حالت دورهای داشته و امروز اغلب آنها درمان پذیر هستند.
تخمین زده میشود (20 درصد ) مردم در دورهای از زندگی خود بیماری روانی را تحربه كنند. افراد دارای بیماری روانی میتوانند زندگی با كیفتی داشته باشند.
چه چیز بیماری روانی نیست
دوره هایی در زندگی وجود دارد كه در آن هر شخصی ممكن است احساسهای غیر قابل كنترل ترس، فشار، افسردگی ، اضطراب و یا از دستدادن كنترل را داشته باشد. این دورهها به شدت پریشان كننده هستند، اما آنها معادل بیماری روانی محسوب نمیشوند.
در بعضی موارد گفته میشود كه بیماری روانی همان ناتوانی هوشی است. این اصلا درست نیست . گرچه ممكن است بیماری روانی و ناتوانی هوشی همزمان وجود داشته باشند، اما هیچ ارتباطی بین این دو وجود ندارد.
بیماری روانی چیست ؟
ناتوانی روان پزشكی به چه معنی است ؟
بیماری روانی اصطلاحی گسترده برای توصیف تعداد زیادی از بیماریهای روان پزشكی است كه توانایی تفكر ، احساس و رفتار شخص جهت عملكرد مناسب در تكالیف روزمره زندگی را مختل مینمایند.
بسیاری از بیماریهای روانی در اواخر نوجوانی یا اوایل بزرگسالی یعنی مقارن با زمان ورود به دانشگاه شروع میگردند. بعضی از مردم فقط یك دوره واحد بیماری روانی را تجربه میكنند، در حالی كه عدهای دیگر ممكن است نشانههای پیشروندهای راتجربه نمایند. بسیاری از بیماریهای روانی حالت دورهای داشته و امروز اغلب آنها درمان پذیر هستند.
تخمین زده میشود (20 درصد ) مردم در دورهای از زندگی خود بیماری روانی را تحربه كنند. افراد دارای بیماری روانی میتوانند زندگی با كیفتی داشته باشند.
چه چیز بیماری روانی نیست
دوره هایی در زندگی وجود دارد كه در آن هر شخصی ممكن است احساسهای غیر قابل كنترل ترس، فشار، افسردگی ، اضطراب و یا از دستدادن كنترل را داشته باشد. این دورهها به شدت پریشان كننده هستند، اما آنها معادل بیماری روانی محسوب نمیشوند.
در بعضی موارد گفته میشود كه بیماری روانی همان ناتوانی هوشی است. این اصلا درست نیست . گرچه ممكن است بیماری روانی و ناتوانی هوشی همزمان وجود داشته باشند، اما هیچ ارتباطی بین این دو وجود ندارد.
ناتوانی روانی چیست ؟
اصطلاحهای ناتوانی روانی و بیماری گاهی به جای همدیگر بكارمیروند. بطور دقیق، اصطلاحهای بیماری روانی به وجود یك اختلال واقعی اشاره میكند، در حالی كه اصطلاح ناتوانی روانی به تجارب مختل ناشی از بیماری روانی اشاره دارد.
هركسی كه بیماری روانی دارد لزوما ناتوانی روانی ندارد،بسیاری از مردم بعد از بهبود از یك دورة بیماری برای زمانی طولانی از سلامت كامل درزندگی خود لذت میبرند . ناتوانی روانی به ندرت دائمی است و سطوح ناتوانی هم اغلب در حال نوسان است (بهبود پذیر است) .
شاخصهای بیماری روانی / یا ناتوانی روانی
گرچه هر بیماری روانی نشانههای خاص خود را دارد، اما علایمی وجود دارد كه بر اساس آنها میتوان متوجه «وجود اشكال »شد. این علایم عبارت هستند از :
· كناره گیری از دیگران
· تغییر سریع در وزن
· پرخاشگری
· هذیانها ( باورهای غلط )
· اشكال در تمركز
· غمگینی و دلتنگی
· فقدان علاقه ( لذت نبردن )
· رفتار بزرگ منشانه
· تحریك پذیری
· نگرانی و بیقراری
· رفتار نامناسب
دانشجویانی كه تحت درمان روانی پزشكی هستند،ممكن است مقادیر زیادی از داروهای روانگردان را مصرف نمایند . همة داروها اثرات جانبی دارند، عوارض داروهای روانپزشكی به صورت كاهش تمركز، خواب آلودگی ، تیرگی بینایی، سفتی عضلانی ، لرزش و خشكی دهان میباشد. در اغلب موارد نشانههای قابل مشاهده ناتوانی روانی نتیجه درمان است نه خود بیماری .
در این نوشته به خاطر پرهیز از تاثیرسوء واژه بیماری بر عملكرد دانشجویان ، ترجیح میدهیم كه از اصطلاح ناتوانی روانی استفاده كنیم .
بهداشت ( سلامت ) روانی
سلامت روانی چیزی بیش از فقدان بیماری روانی است.اغلب مردم از اهمیت حفظ سلامت جسمانی خودآگاهند و از روشهایی همچون ورزش منظم، تغذیه مناسب و آزمایشهای طبی مرتب برای كسب اطمینان از سلامتی خود استفاده میكنند . اما تعداد كمی از مردم به اهمیت حفظ بهداشت روانی خود واقف هستند.همه در زندگی فشار روانی را تجربه میكنند و میزان معینی از آن برای انگیزش مفید است ، اما سطوح فشار روانی باید به دقت مورد بازبینی واقع شود. فشار روانی باید به دقت مورد بازبینی واقع شود. فشار روانی میتواند مشكلات جسمانی ( از قبیل فشار خون بالا،سردرد ، گردن درد ،خستگی ) تولید كند و ممكن است سرآغازی برای ناتوانی روانی در بعضی از مردم باشد.دانشجویان ،بویژه در مواقع امتحان و كادر دانشگاه به هنگام فشار كاری شدید ممكن است استعداد ویژهای برای فشار روانی داشته باشند.
معیارهایی برای كسب اطمینان از سلامت روانی وجود دارند،بعضی از این معیارها عبارتند از :
· تغذیه مناسب داشته باشید
· بطور منظم ورزش كنید
· در حد توانتان كار كنید
· با دیگران معاشرت داشته باشید
· روشهای ابراز وجود را یاد گرفته و بكارببندید
· به اندازه كافی بخوابید
· بطور منظم بخندید
· اجازه ندهید مشكلات شما را در برگیرد
· روشهای آرامش بخشی را فراگرفته و بكار ببندید
· برای تفریحات وقت در نظر بگیرید
|
مقدمه اعتماد به نفس چيست ؟ انواع اعتماد به نفس!!! به منظوران که اقتدار شخصي لازم رابه دست اورده ورضايت وغنايي که استحقاقش راداريد تجربه کنيد ، به هر سه نوع اعتماد به نفس نياز داريدz اعتماد به نفس ان است که باور داشته باشيد مي توانيد وتوانايي ان را داريد که تمام توانتان رابه کار
اصل دوم – درباره اهدافتان با خود گفتگو کنيد . اصل سوم – تصميم گرفتن را تمرين کنيد .
اصل پنجم – دربرخي زمينه ها متخصص شويد . |
| < قبل | بعد > |
|---|
· :
باغ غزل حافظ باغی ست سرشار از طراوت وعطر خوش بهار. باغی ست لبریز از گلها، شکوفه ها، غنچه ها و جوانه های بهاری. باغی ست سرسبز و شکوفان، معطر از شمیم نسیم بهاری: بهاری جاودانه که پر است از زیبایی گلهای همیشه بهار امید و آرزو، و غرق در رایحه جان پرور بالندگی.
حافظ در دیوان شعر خود، حدود چهل بار به بهار، نوبهار، بهاران و نوبهاران اشاره کرده است. بهار او پایان دهنده ناز و نخوت خزان است. بهاری است که پاییز را به خواری فرو می افکند، زیر پا می گذارد و می گذرد:
آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
این نوبهاری ست فرح بخش که به امید بازگشت دگرباره اش، بلبلان بینوا ستمهای فراوان از فصل سرما دیده و سختی های اوج سرما، یعنی دی ماه، را تحمل کرده اند:
چه جورها که کشیدند بلبلان از دی به بوی آن که دگر نوبهار باز آید
اینک که باد بهار کاسه ی لاله را همچون تنور چنان برافروخته که از شدت داغی اش غنچه چنان غرق عرق گشته که بر رویش شبنم نشسته، و خون گل سرخ به جوش آمده است:
تنور لاله چنان بر فروخت باد بهار که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
فرصت روزهای خوش بهاری را باید مغتنم شمرد و مهلت خوشدلی نباید بیهوده هدر داد. این روزها که گلبن عیش دمیده و باد بهاری وزیده، بهترین هنگام برای هم صحبتی و عیش و نوش است، بنابراین تأخیر و غیبت ساقی گل رخسار، و تعللش در رساندن باده خوشگوار به شاد نوشان، هیچ عذر و بهانه موجهی ندارد. انتظار کشیدن در چنین بهاری وقت تلف کردنی ست بدون توجیه، و قصوری جبران ناپذیر:
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟ ساقی کجاست ؟ گو سبب انتظار چیست؟
یا:
گلبن عیش می دمد ساقی گل عذار کو؟ باد بهار می رسد باده ی خوشگوار کو؟
افسوس که عمر بهاران کوتاه است و به یک دم، مهلت بهار طبیعت و عمر به سر رسیده و باید در خاک فرو خفت، پس بهتر آن که قدر بهار عمر را نیک بدانیم و به خوشدلی وقت بگذرانیم، تا در آن زمان زود رس که گل می دمد، اما ما در خاک خفته ایم و رخصت کسب فیض از محضرش نداریم، حسرت به دل نمانیم و افسوس نخوریم:
نوبهار است در آن کوش که خوش دل باشی که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
و رسم عهد شکنی روزگار بد عهد که باعث ناپایداری عمر گل های بهاری و کم دوامی فرصت خوشدلی می شود، چنان ابر بهاری را اندوهگین می سازد که زار می گرید و باران اشکش بر سمن و سنبل و نسرین فرو می بارد:
رسم بد عهدی ایام چو دید ابر بهار گریه اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد
باید اهل دل بود و دم بهاری را زیر سایه ی ابر بهاران و لب جویباران غنیمت شمرد و در هوای فرح بخش بهاری زمان را به خوش دلی گذراند:
ساقیا سایه ی ابر است و بهار و لب جوی
من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی
این بهاری است توبه شکن و وسوسه گر که عاشقان را سودایی و سست اراده می کند و قدرت خویشتن داری و هشیاری و پشیمانی از ایشان می گیرد:
به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم بهار توبه شکن می رسد چه چاره کنم
در فصل بهار، بلبل بیدل، اما زیرک، چنین پندمان می دهد که چون بار دگر به بهار می رسید، بهترین کار این است که به شکرانه ی زیارتش، ریشه درخت نیکی در بوستانش بنشانید و راه تحقیق را به سوی حق و حقیقت و کسب معرفت جست و جو کنید:
شکر آن را که دگر باز رسیدی به بهار بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی
باید از رنگ و بوی بهار برای خود اندوخته ای مانا تهیه کرد، پیش از آن که فصل سرما با تاراج گران بیدادگرش از راه برسد و رهزنان دی و بهمن گوهرهای گنج شایگان باغ به یغما ببرند:
ذخیره ای بنه از رنگ و بوی فصل بهار که می رسند ز پی رهزنان بهمن و دی
از طرف دیگر، مرغ زیرک می داند که بهار با همه شکوفایی و دلارایی کوتاه عمر است و گذرا، و به دنبالش خزان در راه است، بنابر این بیش از آن حدی که شایسته است به آن دل نمی بندد و مفتونش نمی شود، در چمنش به امید ماندگاری مدام، سراپرده نمی سازد و خام اندیشانه، طمع اقامت دائم در آشیانه ی بهار نمی کند، چرا که نیک می داند این خام طمعی باطل است:
مرغ زیرک نزند در چمنش پرده سرای هر بهاری که ز دنباله خزانی دارد
خردمند و کامرواست آن که قدر بهار عمر می داند و گل عمر را شکوفا و بالنده می پرورد، تا در چمن زندگی از بهار طبیعت که همه ساله تکرار می شود و گل های بسیار چون نسرین می آورد و بلبل های بسیار بر شاخسارانش نغمه می سرایند، بهترین بهره ها را بگیرد و خوش ترین لذت ها را ببرد:
بهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هر سال چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد
و اگر بهار عمر را قدر بدانیم و حقش نیک بشناسیم، سرانجام دوران خشکی پاییز و سرمای زمستانی به سر خواهد رسید و بهار باز خواهد گشت و در آن چتر گل بر سرمان سایه خواهد افکند:
گر بهار عمر باشد باز بر طرف چمن چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
بهار با یار و در کنار دلدار خوش است، وهمان گونه که بهار بی گل و لاله و ریحان شادی بخش نیست، گل نیز بدون رخ یار مایه ی شادکامی نباشد:
گل بی رخ یار خوش نباشد
بی لاله بهار خوش نباشد
به ویژه اگر یار دلدار، بت زیبا روی حافظ باشد که گیسوی سنبلش گرد روی گلش سایه افکنده و گل چهره اش آن چنان زیباست که گل ارغوان در
برابرش محکوم به نابودی و به خاک و خون افتادن است:
بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد
روح ماه سیمای این نگار نوبهار حسن است و خط و خالش مرکز دایره لطف و کانون مدار حسن:
ای روح ماه منظر تو نوبهار حسن خال و خط تو مرکز لطف و مدار حسن
معشوق دلربا و فتان حافظ چنان نازنینی است که باد بهاری به شوق رسیدن به چهره زیباتر از گل و قامت موزون تر از سروش، بر می خیزد و گل و سرو را ترک می کند، یعنی چهره و قامت معشوق را بر گل و سرو ترجیح می دهد و مشتاقانه به پیشواز یار می رود:
در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو به هواداری آن عارض و قامت برخاست
چهره معشوق حافظ چمن زیبایی است، به خصوص که در بهار حسن، مرغ سخن سرا و ستایشگری چون حافظ دارد:
خوش چمنی ست عارضت خاصه که در بهار حسن حافظ خوش کلام شد مرغ سخن سرای تو
و چنان نازک آرا و نازنین می چمد آن شاخه ی نورسته ی نوبهاری که حافظ را غرق شور و شوق می کند، آن چنان که دست به دعا بر می دارد و نگار بهار طبع خویش را دعا می کند که از آشوب باد دی و هجوم زمستان، آشفتگی و گزندی به وجود نازنینش نرسد:
خوش نازکانه می چمی ای شاخ نوبهار کاشفتگی مبادت از آشوب باد دی
افسوس که گاه این نگار نازنین که فروغ رخش خرمی بهار عمر حافظ است، بی وفایی پیشه می کند و می رود و حافظ بینوا را تنها و خزان زده بر جای می گذارد. انگار نمی داند بی گل رویش بهار عمر حافظ می پژمرد و گل هایش پلاسیده فرو می ریزد، و حافظ باید به این نگار پر ناز التماس ها کند که دست از ناز بردارد و باز گردد و نگذارد که بهار عمر عاشقش خزان شود:
ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر
و آن نگار دلربا را که رخ فرخنده فالش نوبهار شادبختی حافظ است، در فصل گل به مدارا و آشتی دعوت کند و از او بخواهد که از راه صلح و صفا بازگردد:
برخاست بوی گل ز در آشتی درآی ای نوبهار ما رخ فرخنده فال تو
اوست که همچون باد بهاری قادر است گره گشایی کند و فروبستگی های کار جهان را، که به غنچه لب بسته و پنهان در پرده شبیه است، بگشاید و ازین جاست که معلوممان می شود که محبوب حافظ از جنس زمان های جاودان است و نه زمینی و ناپیدار:
چو غنچه گر چه فرو بستگیست کار جهان
تو همچو باد بهاری گره گشایی کن
و سرانجام، ابرهای بهاری با رگبار هایش حافظ را به یاد دوستان از دست رفته و یاران به خاک خفته می اندازد. حافظ یاد دوستان از دست رفته و ناکام را در بهار گرامی می دارد و همراه ابرهای بهاری در حسرت و سوگ آن خفتگان در خاک، زار می گرید:
|
ایام بهار است و گل و لاله و نسرین |
|
از خاک بر آیند تو در خاک چرایی؟ |
|
چون ابر بهاران بروم زار بگریم |
|
بر خاک تو چندان که تو از خاک بر آیی |
یا:
|
لب سرچشمه ای و طرف جویی |
|
نم اشکی و با خود گفت و گویی |
|
به یاد رفتگان و دوستداران |
|
موافق گشته با ابر بهاران |
مفهوم شادکامی یا رضایت از زندگی (SWL)، معیار مهمی در تحقیقات اقتصادی و روانشناسی است. در دو دهه اخیر دانشمندان علوم اجتماعی و متصدیان نظرسنجیها، پرسشنامههای کمی و دقیقی را برای آگاهی از سطح احساس شادکامی طراحی کردهاند و در اختیار صدها هزار نفر در اطراف دنیا قرار دادهاند. «نقشه جهانی خوشحالی» از دانشگاه لیسستر انگلیس و «پایگاه جهانی اطلاعات خوشحالی» از دانشگاه اراسموس هلند دو نمونه از بزرگترین مطالعات ردهبندی کشورها از نظر شادمانی هستند. در همه این بررسیهای مربوط به خوشحالی اساساً یک سؤال از افراد پرسیده میشود: چهقدر خوشحالید؟
به عقیده کارشناسان پاسخی که از این پرسش دریافت میشود تنها به احساس کنونی مربوط نیست، بلکه علاوه بر آن با چگونگی احساس نسبت به کل زندگیشان هم مرتبط است. بنا به بررسی اخیری که توسط آدریان وایت روانشناس اجتماعی از دانشگاه لیسستر صورت گرفته، شادترین کشور جهان جایی نیست که از آب و هوای مطلوب مدیترانهای، آفتاب دلانگیز و نسیم نوازشگر بهرهمند باشد و مناظر طبیعتش بهشت را روی زمین تصویر کرده باشد. بلکه شادترین نقطه زمین، دانمارک است؛ کشوری ظاهراً سرد، افسردهکننده و عاری از مناظر تماشایی.
این پژوهشگر با استفاده از پاسخهای 80 هزار نفر در سرتاسر جهان، نقشهای از احساس خوشبختی افراد تهیه کرده است. بر اساس تحقیق او، بعد از دانمارک با فاصله کمی سوئیس و اتریش در صدر فهرست خوشحالترین کشورها جای میگیرند. وطن خود وایت، انگلیس، در رده چهلویکم قرار دارد و زیمبابوه و برونئی در آخر هستند. ایران هم در رتبه 96 است.
البته در این باره نظرات متفاوتی وجود دارد. مثل استاندار گیلان که باوری دیگر دارد و معتقد است: «دیدگاههای غرب در باره کم بودن نشاط اجتماعی در ایران از یک ارزیابی منطقی برخوردار نیست. مردم متدین ما در اعیاد مختلف شعبانیه، عید سعید غدیر و فطر و ولادت ائمهاطهار از یک نشاط و شادابی منحصر به فردی برخوردار هستند. این آن نشاطی است که جهان غرب از آن مطلع نبوده و از درک آن عاجز است.»
چرا نشاط مهم است؟
در فرآیند دستیابی به توسعه پایدار، نشاط فردی اجتماعی نقش مهمی دارد. از همینروست که در بند ب ماده ۹۷ برنامه چهارم توسعه، بر این مسئله تأکید شده است: دولت مکلف است، به منظور پیشگیری و کاهش آسیبهای اجتماعی، نسبت به تهیه طرح جامع کنترل کاهش آسیبهای اجتماعی، با تأکید بر پیشگیری از اعتیاد به مواد مخدر، مشتمل بر محورهای ذیل اقدام نماید؛ از جمله بسط و گسترش روحیه نشاط، شادابی، امیدواری، اعتماد اجتماعی، تعمیق ارزشهای دینی و هنجارهای اجتماعی.
کارشناسان اجتماعی مهمترین شاخصههای یک جامعه با نشاط را افزایش روحیه شادابی، امیدواری، اعتماد اجتماعی، نشاط فردی و جسمانی در فرد میدانند. آنان معتقدند افزایش مشارکت مردم در حوزههای مختلف سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، افزایش کیفیت زندگی فردی و خانوادگی و بهرهوری در محیطهای شغلی از مهمترین عوامل افزایش نشاط در جامعه هستند.
در این زمینه باید دیدگاههایی جز آنچه جامعهشناسان و کارشناسان مطرح میکنند را نیز در نظر داشت. از جمله حجتالاسلام حسین طائب فرمانده نیروی مقاومت بسیج نظر دیگری دارد. او میگوید: یکی از ابزارهای رسیدن به این نشاط اجتماعی، استفاده از سرمایه اجتماعی ما یعنی بسیج است و اردوهای بسیج نیز راهی است برای رسیدن به این نشاط.»
با سانسور واقعیت شاد میشویم؟
معاون امور اجتماعی فرهنگی و شوراهای وزیر کشور پیش از این با اشاره به ارزیابی سازمان ملل از میزان شادی و نشاط در کشورهای مختلف دنیا و جایگاه ایران در این ارزیابی، گفته بود: «روشهای شادی و نشاط در ایران با الگوهای کشورهای دیگر بسیار متفاوت و متأثر از فرهنگ بومی و آموزههای دینی ماست.»
علیرضا افشار در عین حال اطلاعاتی درباره طرح نشاط اجتماعی داد. او به «عملیات روانی و جنگ نرم دشمنان» اشاره کرد و گفت: «بسیاری از اقدامات روانی دشمن موجب تخریب نشاط اجتماعی میشود. رسانههای گروهی دشمنان، اعتماد، امید و نشاط مردم ما را نشانه گرفتهاند و نباید از آنها غافل ماند که در این راستا نیروی مقاومت بسیج با کمک وزارت اطلاعات و صدا و سیما امر شناسایی و مقابله با اقدامات روانی دشمنان را بر عهده گرفت و متعهد شد دستورالعمل اجرایی آن را ارائه کند.»
این چهره سابقاً نظامی تأکید کرد برای افزایش نشاط اجتماعی، باید جلوی طرح شایعات مخرب در جامعه و اعلام موضعگیریهای تخریبی که موجب تضعیف نظام و بیاعتمادی مردم نسبت به مسئولان میشود، ارائه آمار و گزارشهای مأیوسکننده نظیر آمار طلاق که نتیجه مثبتی از طرح آنها در رسانههای عمومی حاصل نمیشود، پخش برنامههای خشونتزا از رسانه ملی و درج در صفحات حوادث مطبوعات و یا کتابهایی از این دست که از عوامل ایجادکننده استرس در جامعه و برهم زننده امنیت روانی جامعه گرفته شود. این در حالی است که در یک نظرسنجی تلفنی از شهروندان تهرانی، معلوم شده که تنها 12درصد آنان رسانهها را مسئول ایجاد نشاط در جامعه میدانند.
شادی غربالشده
در همین حال شماری از جامعهشناسان بر این باورند که در ایران، دولت و دستگاههای دولتی بیش از دیگر نهادها درباره میزان نشاط یا بینشاطی جامعه مسئولیت دارند. عباس کاظمی، عضو هیأت علمی گروه ارتباطات دانشگاه تهران، معتقد است: «سیاستهای شادی در ایران، به سیاستهای کلی و یکدستی تبدیل شده که صرفاً نمایش شادی است. دولت گمان میکند که باید متولی شادی مردم باشد و از این طریق شکلی از شادی را در اولویت قرار دهد و آن را برجامعه تحمیل کند. در اینجا تلویزیون به ابزاری بدل شده است که به مردم دستور دهد که چه روزی شاد و چه روزی ناشاد باشند.» عباس کاظمی با اشاره به اینکه این روزها همه جا از بازگرداندن نشاط و شادی به جامعه سخن گفته میشود، یادآوری میکند که این سیاستهای چند دهه اخیر دستگاههای دولتی بوده که جامعه را بیش از پیش با شادی و نشاط بیگانه کرده است. کاظمی پیشنهاد میکند: «بهتر است به جای آنکه روانشناسان بر ذهن مردم بکاوند و ریشههای افسردگی را در روان گسیخته مردم بجویند، سیاستمداران در سیاستهای خود در باب رفتارهای اجتماعی و فرهنگی مردم بازنگری کنند.» این جامعهشناس معتقد است: سیاستهای نظارتی و کنترلی بر رفتار مردم، خود عاملی کاهنده در نشاط اجتماعی بوده است و به همین خاطر باید این سیاستها به طور جدی مورد بازنگری قرار گیرد.
مگر میشود بیغم شد
بهروز معبودیان، روانشناس بالینی، معتقد است ایجاد نشاط در یک جامعه و به خصوص جامعهای چون ایران به معنای شاد کردن و خندان مردم نیست. او به «خبر» میگوید برای ایجاد شادابی و نشاط، قبل از هرچیز باید غمها و دردها و مشکلات جامعه از بین برود و افراد جامعه درگیر سادهترین مسائل زیستی خویش نباشند.
این روانشناس بالینی میگوید: اگر دولت بر آن است که فضای جامعه را به سمت امنیت، صداقت و شادابی سوق دهد باید دید چه برنامهای برای نیل به این هدف دارد. شادابی و نشاط جامعه تا زمانی که برنامهای اجرایی برایشان تدوین نشده باشد در حد یک مفهوم انتظاعی باقی خواهند ماند. برای ایجاد نشاط و شادمانی در یک جامعه لازم است همه اقشار آن از جمله خانواده، نظام آموزش، ادارات، سازمانها، نهادها و. . . مد نظر قرار گیرند و برای هر کدام به صورت جداگانه برنامه منظم و متناسب با اصول فرهنگی هر کدام تدوین و به اجرا گذاشته شود. بهروز معبودیان تأکید میکند: درباره جامعهای که 150 شرکت در حال ورشکستگی هستند، طبق آمارهای رسمی 2 میلیون معتاد خود و خانوادهها را درگیر مسائل بسیار کردهاند و در فضایی که هر روز شرایط، تعداد بیشتری از افراد جامعه را به زیر خط فقر روانه میکند و در زمانهای که بیش از همیشه شاهد رشد تعداد کودکان خیابانی، فرزند کشی، همسرکشی، فروش اعضای بدن و. . . هستیم نمیتوان به این سادگیها از شادابی و نشاط جامعه سخن گفت به خصوص اگر قرار باشد این اتفاق با برنامههای بینتیجهای چون انواع مراسم و کارناوالهای شادی بیفتد. برای جامعهای که همواره با مشکلات بسیار دست و پنجه نرم کرده است باید زیرساختهای رسیدن به آرامش را فراهم کرد، چرا که جشنها و کارناوالها تأثیر لحظهای اندک خواهند داشت.
او مهمترین مسئلهای که بهداشت روانی افراد جامعه ما را تهدید میکند، عدم امنیت در جامعه میداند. این روانشناس بالینی میگوید: عدم امنیت به شکلهای مختلفی جلوه میکند. از نگرانیهای خانوادهها برای سلامتی فرزندان و دیگر اعضا بگیرید تا تنفر و خشمی که سالهای سال از دشمنان بیرونی برای مردم ایجاد شده است. این همه تنفر و خشم از دشمنان و بیگانگان سلامت روان افراد را مختل میکند و بر اثر تحریک پذیری سیستم عصبی و روانی به ایجاد تنش و کشمکش ختم میشود. بر اساس نظام روانی، چون این دشمن و بیگانه در دسترس نیست، این همه نفرت و کینه و خشم دستخوش جابهجایی میشود و بر خانوادهها، روابط افراد با یکدیگر و احساس افراد نسبت به زندگی تأثیر میگذارد.
شادمانی= سلامتی +رفاه + آموزش
بنا به عقیده آدریان وایت که تحقیق مورد اشاره در آغاز گزارش را انجام داده است، سطح شادمانی یک ملت ارتباط بسیار نزدیکی با سطح سلامت و بهداشت دارد. بعد از سلامت، رفاه و آموزش در جایگاه مهمترین معیارهای تعیینکننده شادکامی قرار دارند. این روانشناس اجتماعی میگوید: وقتی از مردم سؤال میشود که آیا شادمان هستند، آندسته که در کشورهایی به سر میبرند که خدمات درمانی مناسب، سرانه تولید ناخالص ملی بالاتر و دسترسی به آموزش دارد، احتمال پاسخ مثبت بیشتر است. او البته یادآوری میکند که این معیارهای شادمانی، کامل و بینقص نیست اما فعلاً بهترین روش در دسترس است. او عقیده دارد استفاده از عوامل مزبور میتواند در رهگیری تغییرات شادکامی و رویدادهایی که میتواند منجر به آن شود، نظیر تأثیراتی که جنگ، قحطی یا موفقیتهای ملی ممکن است در یک کشور خاص بر احساس خوشحالی داشته باشد، مفید باشد.
او در ادامه میگوید: جای توجه دارد که بسیاری از بزرگترین کشورها، عملکرد نامناسبی در مقیاس اجتماعی داشتهاند. به نظر میآید محرومیتهای حاصل از زندگی مدرن و نگرانیهای عصر حاضر در مقایسه با نیازهای بهداشتی، مالی و آموزشی در دیگر نقاط دنیا، از اهمیت کمتری برخوردار باشند.
نقشه جهانی شادمانی، تفاوتها را میان 177 کشور دنیا نشان میدهد. این نقشه بر پایه تحلیل نتایج بیش از 100 مطالعه است. وایت برای تهیه این نقشه، دادههای منابع مختلفی شامل یونسکو، سیا، بنیاد اقتصاد جدید و سازمان جهانی بهداشت را تحلیل کرده است. در میان ده صدرنشین فهرست خوشبختی، شش کشور اروپایی هستند. در همین حال آمریکا در جایگاه 23، استرالیا در رده 26 و فرانسه در رتبه 62 است. زیمبابوه در انتهای فهرست قرار دارد و سودان در رده 173، روسیه 167 و لبنان در رده 113 کشورهای خوشحالند.
دنیای زنان و مردان دنیای بسیار متفاوتی است، آنقدر متفاوت که بعضی زن و مرد را به موجوداتی از دو سیاره متفاوت تشبیه می کنند که زبان یکدیگر را نمی فهمند ، کسی منکر تفاوت ها نیست اما این تفاوت ها اگر درک شود ،بسیار کمک کننده است.در این مقاله کمی راجع به روحیات خانم ها صحبت می کنیم ، آقایان می توانند با خواندن آن به همسرشان نزدیک تر شوند.
ادراک زن ها و مردها از زمان متفاوت است.
به نظر می رسد مردها بیش از زن ها در لحظه اکنون حضور داشته باشند ، در حالی که زن ها بیشتر خود را در امتداد آینده بسط می دهند.
زن ها دوست دارند گذر زمان را ثبت کنند. کافی است از ما بپرسید آخرین چکاپ دندانپزشکی دخترمان کی بود، آخرین بار که کودکمان را استحمام کردیم، آخرین باری که با مادرمان تلفنی صحبت کردیم و... تا زمان دقیق آن را به شما بگوییم. مردها همیشه از این توانایی ما حیرت زده اند و بیشتر به این دلیل از دست ما ناراحت می شوند، بویژه هنگامی که اشتباهات آنها را تصحیح می کنیم!
احساس امنیت کردن
یکی از اساسی ترین نیازهای ما زن ها این است که احساس امنیت کنیم. منظورم امنیت جانی، فیزیکی یا جسمانی نیست، بلکه بیشتر امنیت احساسی و عاطفی را در نظر دارم.
احساس عمیق و درونی از این که رابطه مان محکم، استوار و ماندگار است، این که همسرمان در عشق خود جدی و ثابت قدم است و به ما نیز متعهد و پایبند. این امنیت عاطفی کلید گشایش دل و جان زن محسوب می شود.
خانم عزیز، آیا تا به حال اندیشیده اید چرا بیش از آنچه شایسته است به تایید از جانب مردها نیازمندید؟ حتی تایید از جانب مردی که او را چندان نیز قبول ندارید. توضیح آن شاید از این قرار باشد: چنانچه همواره زنان در طول تاریخ چنین آموزش دیده باشند که بقا و حیات آنان در گرو حمایت مردهاست، لذا وظیفه و شغل زنان این می شود که مردی را به سمت خود جذب و تلاش کنند او را از دست ندهند. سر و وضع، ظاهر و قیافه مان، نحوه بیان و جلوه گری خود، افکار و احساساتمان، مهارت های خانه داری و کدبانوگریمان، نحوه و میزان ویرایش احساساتمان (به طور یکه به او بر نخورد) و... همگی ریشه در یک تفکر دارند: آیا این کار او را خوشحال خواهد کرد؟
ضمیر ناخودآگاه ما همواره می گوید: اگر او را خوشحال و علاقه مند نگه داری همیشه با تو خواهد ماند و چنانچه با تو بماند در امان خواهی بود.
هنگامی که ما زن ها احساس امنیت می کنیم در بهترین شرایط خود ظاهر می شویم، به این معنا که آرامش بیشتر و نگرانی کمتر، اعتماد به نفس بیشتر و ناامنی کمتر و بالاخره استقلال بیشتر و توقع کمتری خواهیم داشت. به عبارت دیگر بیشتر آن گونه خواهیم بود که مردها دوست دارند و کمتر آنها را عصبی خواهیم ساخت.
بسیاری از خواسته های ما از مردها تلاشی هستند برای احساس امنیت و بسیاری از رفتارهای ناخوشایند زن ها مانند توقع زیاد، وابستگی، حسادت، سرد مزاجی، تحریک پذیری، زودرنجی و بسیاری دیگر ریشه در احساس ناامنی آنها دارد.
مطمئن ساختن مان از عشق، تعهد، و پایبندی تان به ما از موثرترین روش های احساس امنیت روحی در ما زنان است.
احساس برقراری ارتباط
مردان عزیز، به این رفتارهای زنانه توجه کنید:
- پرسیدن این سوال از شما که آیا اتفاقی افتاده؟ هنگامی که مدتی خیلی ساکت بوده اید.
- پرسیدن نظر شما درباره نحوه چیدمان گل و گیاهان در اتاق نشیمن.
- نقل مو به موی مکالمه ای که با خواهرتان داشته ایم،
- پرس و جو از تمامی آنچه از صبح تا شب در سر کار بر شما گذشته است.
همگی این کارها روش هایی هستند از طرف زن ها برای ارتباط و پیوند با مردها، اگرچه بعضی از این روش ها ممکن است مردها را عصبی کند.
شاید یکی از دلایلی که ارتباط تا این حد برای زن ها اهمیت دارد توانایی آنان برای بچه دار شدن است. ما به لحاظ ژنتیکی به گونه ای طراحی شده ایم تا بتوانیم وظایف مادری خود را بخوبی انجام دهیم. شاید نیز به آن علت باشد که عشق برای ما زن ها اولویت اول محسوب می شود و ارتباط نیز نحوه ابراز و بروز آن است. شاید هم دلیل آن در سوابق تاریخی و آغاز تمدن ما باشد ، هنگامی که ارزش زن ها برای مردها و اجتماع ما در گروه قابلیت های ارتباطی، خلق هارمونی، هماهنگی و تشریک مساعی مان بود.
ارتباط برای زن ها بیشتر به معنای بیان افکار و احساسات است. بیشتر زن ها به طرزی سنتی پرحرف تر و خوش صبحت تر از مردها هستند. از این رو یکی از سریع ترین و موثرترین روش های برقراری ارتباط با یک زن کلمات و واژگان یا به عبارتی صحبت کردن و حرف زدن است.
زن ها دوست دارند مردها درباره همه چیز با آنها حرف بزنند. ما زن ها دوست داریم درباره کار، نگرانی ها، رویاها، ترس و خلاصه همه بالا و پایین زندگی شما بدانیم.
یکی از موثرترین روش های ایجاد ارتباط صمیمی با همسرتان و تولید احساس محبوب بودن در او این است که او را در فرآیند زندگانی خود منظور کنید. منظور کردن همسرتان در زندگی خود به این معنا است که:
جزئیات وقایع و تجارب زندگی خود را با او در میان می گذارید. با این کار به او این امکان را می دهید با شما احساس هماهنگی و نزدیکی بیشتری داشته باشد.
او را از مشکلات و گرفتاری هایی که با آنها روبه رو هستید با خبر می کنید. منطق متعارف به مرد دیکته می کند که زن زندگی اش را در مسائل و مشکلات خودش درگیر نسازد. شاید به این دلیل که ضعیف و نادان جلوه نکند. این باور هرگز حقیقت ندارد. چنانچه زنی به لحاظ روانی و احساسی سالم و طبیعی باشد، پس از آن که شوهرش مشکلات و مسائل خود را با او در میان گذاشت، احساس نزدیکی بیشتری را با او تجربه خواهد کرد، زیرا مرد، قلب خود را به رویش گشوده است.
او را در تصمیم گیری هایی دخالت می دهید که روی او نیز تاثیر خواهند گذاشت. هنگامی که مردی درباره تفکر و تصمیم گیری های خود با همسرش صحبت نمی کند، به او احساس جدا افتادگی خواهد داد. می دانم بشتر مردها این کار را از روی عمد انجام نمی دهند و هرگز نیز نمی خواهند چنین احساسی را به زن خود بدهند، اما در واقع این همان اتفاقی است که در عمل می افتد.
احساس ارزشمند بودن
نیاز به ارزشمند بودن یکی از اساسی ترین و مهم ترین نیازهای پنهان زن هاست. برای یک زن ارزشمند بودن به این معناست که مردی حضور او را در زندگی ارزشمند بداند و بگوید که حضور او در زندگی اش مسلماً نقش مهمی را ایفا کرده است و این که قطعاً بدون او کمبود چیزی را احساس خواهد کرد. این موضوعی است که حقیقتاً بیشتر مردها از آن غافلند
|
راننده اولی: من آنقدر تند رانندگی میکنم که مسافرها خیال میکنند تیرهای برق به هم چسبیدهاند!
راننده دومی: اینکه چیزی نیست. من سر پیچها آنقدر تند دور میزنم که خودم نمره عقب ماشین را میخوانم!
----
نویسندهای با یکی از دوستانش صحبت میکرد و در ضمن صحبت میگفت: میدانی مدتی است شروع به نوشتن خاطراتم کردهام. دوستش با شنیدن این حرف لبخندی زد و گفت: چقدر خوب! آیا به آنجایی رسیدهای که من هـزار تـومان به تو قرض دادم و هنوز پس ندادهای؟
----
مادر: شهلاجان، چند بار باید به تو بگویم که با کارد نباید غذا بخوری؟
شهلا: این را میدانم مادر، ولی با چنگال هم که میخورم، آب غذا از لای آن میریزد!
----
غضنفر رفته بوده چتربازي. موقع پرش از هواپيما، فرمانده بهش مي گه: وقتي پريدي بيرون دكمه سبز مي زني چترت باز ميشه، يك درصد اگر باز نشد، دگمه قرمز رو مي زني كه حتما چترت باز مي شه. بعد وقتي رسيدي پايين يك جيپ هم پايين منتظرته كه مي بردت پادگان. حالا بپر.غضنفر مي پره، دگمه سبز رو ميزنه چتر باز نمي شه، دگمه قرمز رو ميزنه چتر باز نمي شه، مي گه اگه شانس ماست، حالا اگر برسيم پايين جيپه هم رفته!
----
از غضنفر مي پرسن كه براي بستن يه لامپ به چند نفر احتياجه مي گه 3 نفر مي گن چرا 3 نفر ؟ ميگه: يه نفر ميره بالا نردبون ، لامپ رو ميگيره .. دو نفر هم از پايين، نردبون رو ميچرخوونن!!
حکايت ها و لطيفه هاي اخلاقي - تربيتي
رازداري
« از شخصي پرسيدند: اسرار خود را با چه کسي مي گويي؟ جواب داد: چون سينه ديگران، انبار اسرار من نيست، تا به حال سر خود را به کسي نگفته ام ». (1)
دوستي
« بزرگي فرموده است: تنهايي، بهتر از همنشين بد است و به هيچ حال، شايسته نيست که با نادان دوستي کرد و گفته اند که طبع از طبع مي دزدد؛ زيرا خداوند انسان را چنان آفريده که توانايي پذيرش خلق و خوي هاي گوناگون را داراست.» (2)
مي رود از سينه ها در سينه ها
از ره پنهان صلاح و کينه ها
(مولوي )
دوستي با عاقل
«بزرگي در کلامي زيبا گفته است: نگاه کردن به روي عاقل و با وي دوستي کردن، طاعت و عبادت است ». (3)
فايده هاي خردگرايي
«حکيمي گويد: خرد، معاون و ياريگر انسان، در هنگام سختي و دشواري است و هرکس از خرد کمک بگيرد، به آرزوي خود مي رسد و هرکس با خرد مشورت کند، هرگز پشيمان نمي شود ». (4)
ترس، تنها از خدا
«عارفي گويد: شبي در بيابان مي رفتم، تنها بودم و شبي تاريک بود. ناگاه سياهي پيش من آمد. ترسيدم، به او گفتم: تو پري اي يا آدمي اي ؟گفت: تو بگو، مسلماني يا کافري؟ گفتم: مسلمانم. گفت: مسلمان به جز خدا از چيز ديگري نمي ترسد ! » (5)
احترام به قرآن
«شيخ محمد تقي آملي مي گويد: زمستان بود و در منزل کرسي گذاشته بوديم. مي خواستم قرآن بخوانم. قرآن را آوردم و با خود گفتم: در زير کرسي اگر پايم را دراز کنم، اشکالي ندارد. پايم را دراز کردم و قرآن خواندم. فردا که در درس سير و سلوک ميرزا علي قاضي شرکت کردم، در اولين حرفي که به من زد، فرمود: آقا شيخ محمدتقي ! زير کرسي هم بايد در محضر قرآن پايمان را دراز نکنيم.»(6)
بينش توحيدي
«پادشاهي به دانشمندي گفت: مرا به نزديکان خود سفارش کن. مرد دانشمند در پاسخ گفت: شرمنده ام که سفارش بنده خدا را به غير خدا کنم.» (7)
تهجد (شب زنده داري )
«نوشته اند که عارفي همواره به شب زنده داري مي پرداخت و تا به هنگام سحر، به راز ونياز با خالق بي همتا مشغول بود. شخصي از وي پرسيد که تو مردي خداشناس هستي و دلت همواره بيدار است، پس چرا رنج بي خوابي را هم تحمل مي کني و جسم خود را رنج مي دهي؟ عارف گفت: شايسته نيست که هر شب، خداوند بلندمرتبه از آسمان نزد ما بيايد و ما در خواب باشيم.
هنگام شب درهاي آسمان باز مي شود و خداوند به بندگانش ندا مي دهد که بياييد و آمرزش بخواهيد و مرا بخوانيد تا خواسته هاي شما را برآورده سازم. با اين حال، آيا درست است که من در خواب باشم و از فيض ديدار حق غافل بمانم؟» (8)
پندپذيري
«وزيري با خدم و حشم خود از راهي مي گذشت. شکوه و جلال او به اندازه اي بود که همه مردم از ديدن او شگفت زده شده بودند و به يکديگر مي گفتند که اين کيست ؟ عجب عظمت و شکوهي دارد !
زني در ميان جمع حاضر بود، گفت: چه قدر مي گوييد اين کيست ؟ او مردي است که از درگاه خدا رانده شده و فريب مال و جاه دنيا را خورده است. سخن زن به گوش وزير رسيد و از آنجا که دلي بيدار و پندپذير داشت، بر او اثر کرد و پس از آن، ترک مقام و منصب کرد و به زيارت کعبه شتافت و به عرفان روي آورد.» (9)
اميد
«بزرگي در بياباني دل نشين گويد: اميد، رفيق مونس است. اگر سرانجامي نيز نداشته باشد، تو را سرگرم مي دارد.»(10)
رفتار بحق
«عارفي در بياني نغز گويد: براي روزي که در آن، جز به حق داوري نشود، به حق رفتار کن.»(11)
موعظه
«بزرگي گفته است: زکات رأي درست، اندرز دادن به ديگران است » (12)
فقر، مرگ، بيماري
«يکي از عارفان گويد: فقر را براي فروتني در برابر خدا، مرگ را براي اشتياق به سوي خدا و بيماري را براي کفاره گناهان دوست دارم.» (13)
دوست و برادر واقعي
« انديشمندي گفته است: دوست تو آن است که به تو راست گويد، نه آنکه تو را تصديق کند و برادرت، کسي است که - براي اصلاحت - ترا سرزنش کند، نه آنکه براي تو عذرتراشي کند.» (14)
پرهيز از سخنادن ناروا
«بزرگي گويد: ارزش سکوت را به سخن بي قدر مبر.»(15)
انديشه را از هر که باشد، بشنوديد
«حکيمي گفته است: رأي بزرگ را حقير مداريد، اگر چه از کودک خردسال واقع شود، زيرا در گران بها از قيمت خود نيفتد، هر چند کودک غواص از دريا آورده باشد.» (16)
عبادت و لذت مناجات
«امام صادق عليه السلام فرمود: من حاجتي داشتم، وضو ساختم و مشغول نماز شدم تا خدا را براي آن حاجت بخوانم. آن قدر لذت مناجات و راز ونياز با خداي متعال مرا متوجه خود کرد که حاجتم را از ياد بردم.» (17)
ذکر و ياد خدا
«گويند علامه اميني مدت سه شب در حرم امام رضا عليه السلام بود و هر شب، هزار رکعت نماز مي خواند. به او گفتند: شما خسته نمي شويد ؟ فرمود: مگر ماهي از شنا کردن خسته مي شود که من از نماز خسته شوم ؟»(
A small crack appeared On a cocoon.
روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد.
A man sat for hours and watched
Carefully the struggle of the butterfly
To get out of that small crack of cacoon.
شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن
از سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد.
Then the butterfly stopped striving .
It seemed that she was exhausted and couidnot go on trying.
آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر مي رسيد
كه خسته شده،و ديگر نمي تواند به
تلاشش ادامه دهد.
The man decided to help the poor creature.
He widened the crack by scissors.
The butterfly came out of cocoon easily, but her body was
Tiny and her wings were wrinkled.
آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كند
و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد.
پروانه به راحتي از پيله خارج شد،
اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند.
The man continued watching the butterfly.
He expected to see her wings become her body.
But it did not happen!
آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .
او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شود
و از جثه ي او محافظت كند.
اما چنين نشد!
As a matter of fact,the butterfly to crawl on
The ground for the rest of her life,
For she could never fly.
در واقع پروانه ناچار شد همه ي عمر را روي زمين بخزد
و هر گز نتوانست با بال هايش پرواز كند.
The kind man did not realize that God had arranged the limitation of cocoon.
And also the struggle for butterfly to get out of it,
so that a certain fluid could be discharged from her
body to enable her to fly afterward.
آن شخص مهربان نفهميد كه
محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز
آن را خدا براي پروانه قرار داده بود،
تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود
و پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد.
Sometimes struggling is the only thing we need to do .
گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم.
If God had provided us with n easy life to live without any difficulties,
Then we become strong,and could not fly.
اگر خداوند مقرر مي كردبدون هيچ مشكلي زندگي كنيم،
فلج مي شديم ،به اندازه ي كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم.
I asked for strength,and He provided me
with enough difficulties
To become strong.
I asked for knowledge and He provided me
من نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي سر راهم قرار داد، تا قوي شوم.
من دانش خواستم و خداوند مسايلي براي حل كردن به من داد.
I asked for prosperity and promotion,
and He provided me with ability
to think and hands to work.
I asked for bravery ,nd He provided
Me with abstacles to overcome.
من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به من
قدرت تفكر و زور بازو داد تا كار كنم.
من شهامت خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد،
تا آنها را از ميان بردارم.
I asked for motivation,and He showed me eople who needed help.
I asked for love and He provided me with opportunity
To give love to others.
من انگيزه خواستم و خداوند كساني را به من نشان داد كه نيازمند كمك بودند.
من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت كنم.
I did not get what I wanted�..
But
I was provided with what I needed.
�من به آنچه خواستم نرسيدم...
اما آنچه به آن نياز داشتم ،به من داده شد.�
Donot worry,fight
With difficulties and be sure
That you can prevail over them.
نترس با مشكلات مبارزه كن
و بدان كه مي تواني بر آنها غلبه كني.

بنجامین فرانکلین
اولین کنگره قاره ای از بنجامین فرانکلین (1790- 1706) ، به نام یک ریسک یا خطر امنیتی نام برده است و بین روزهای 5 تا 26 اکتبر سال 1774 لازم دانسته برای رفت و آمد در فیلادلفیا با 3 بادیگارد رزمی مسلح بدون برانگیختن هیچ گونه شکی همراه شد. البته انتظار نمیرود این افراد شهروندان دیگر را از دست فرانکین محافظت کنند. از آنها انتظار میرود که اسرار کنگره را افشاگریهای فرانکلین و فاش شدن برای عموم دور کنند. کنگره در نهایت در طول ماههای آخر قبل از جنگ داخلی آمریکا سازش کرد، و حضور بریتانیا در کلونیهایی که آشکار، وسیع و کاملا تحمل ناپذیر بودند عادی بود. هرکس از هر دو گروه این را میدانست.
فرانکلین علاقه داشت به بارهای متعددی در فیلادلفیا رفت و آمد کند، و وقتی که او مشروب میخورد در شرایط خاص دوست نداشت با هیچ کسی حرف بزند. بادیگارش بعدها شهادت داد که او بعد از خوردن 10 آبجوی قوی کاملا سرکش و پرسر صدا میشد.
9- فقط یک قدیسه نبود

فرانسیس آسیسی
قدیسه فرانسیس از آسیسی (1181 تا 1266) قادیسه حامی ایتالیا و حامی حقوق حیوانات بود. او به خوبی برای پرندگان موعظه و سخنرانی میکرد. همه نوع افسانه اسرارآمیز در مورد او وجود دارد مثل اینکه: او از 4 زخم استیگما (ناشی از به صلیب کشیدن) رنج میبرد (تنها حضرت عیسی 5 زخم در بدن داشت). او در روزهای جوانیاش در هیئت یک راهب مسافرت میکرد تا بتواند سلطان الکامل عرب را متقاعد کند که اگر او اعتقاد به حمایت خدا دارد باید خودش را در آتش بیندازد. او یک بار شهر «گوبیو» در ایتالیا را از شر گرگی نجات داد که به مردم و گاوهایشان حمله میکرد. روش او برای این کار این بود که گرگ را به شهر آورد و آن حیوان را غسل تعمید داد! و جالب این بود که گرگ دیگر حتی یک مرتبه هم مزاحم مردم شهر نشد.
افسانههای زیادی نیز در مورد بستر مرگ او وجود دارد. گفته شده فرانسیس قبل از مرگ از الاغش به خاطر اینکه بار زندگی او را به دوش میکشیده تشکر کرده و الاغ هم بعد از شنیدن تشکر او گریه کرده!! سنت فرانسیس تنها یک قدیسه زنده نبود- او مردی متواضع و فروتن بود. او به کشیش شدن و گذراندن تمام عمرش در نقش یک راهب رضایت نداد، چراکه خودش را شایسته این مقام نمیدانست. حالا چه کسی میتواند حدس بزند که غذای مورد علاقه قدیس فرانسیس چه بود؟ او پای مرغ سرخ شده را خیلی دوست داشت! غذای دیگر مورد علاقه اش غوزک پای خوک بود!
8- جنگ بین تلسا و ادیسون

تلسا
احتمالا شما هم در مورد نفرت این دو نفر نسبت به یکدیگر زیاد شنیده اید. گفته شده که تنها دلیل اینکه هیچ کدام از این دو نفر جایزه نوبل فیزیک را نبردند این بود که آنها هر چیزی را تحت سلطه قدرتهای قابل توجه خود میخواستند تا بتوانند طرف مقابل را خراب کنند. بالاخره وقتی تلسا جریان متناوبی را برای قصد منحصر به فردش از جریان مستقیم روبه بالای ادیسون کشف کرد، این جنگ و دعوا شدت یافت. DC واقعا بدون کارآرایی بوده و نیاز به کابلی با پهنای بیشتر از دور مچ انسان دارد تا بتواند انرژی کافی برای یکی از ساختمانهای منهتن را فراهم کند. بنابراین تعداد زیادی از این کابلها را در ساختمانهای منهتن انبار کردند و تمامشان به سیستم مرکزی رشتههای منبع انرژی متصل شدند.
تلسا فکر کرد که این منظره زشت وحشتناکی را ایجاد خواهد کرد. او به اتاق هتلش رفت، محاسبات ریاضی انجام داد، طراحیها را مرتب کرد و بالاخره جریان الکتریسیته AC را اختراع کرد. رشته سیمهایی که امروز ما در وسایل خانگی مان استفاده میکنیم دقیقا با همان پهنایی هستند که او در اولین آزمایشات خود استفاده کرد.
ACخیلی سریع پیش میرود، و تقریبا ادیسون را ورشکسته کرد. کسی که با شخصیتی منزوی و فوقالعاده افسرده و بی عاطفه مبارزه میکرد. او از روی عمد و در ملا عام از الکتریسیته AC برای کشتن یک فیل استفاده کرد. او فیل را از باغ وحش برونکس آورده بود، او فیل را با گاری از پارک عمومی خارج کرده و خبرنگاران را برای گزارش خبر فراخواند. تا ثابت کند اختراع تلسا چقدر میتواند خطرناک باشد. تنها یکی از آن کابلهای عظیم برای چیره شدن به فیل کافی بود.
انتقام او موثر واقع نشد، اما عجیب اینکه دلیلش این بود که برای فیلم همان موقع اتفاق خطرناکی نیفتاد، و البته این یکی از علاقه و خصویات اخلاقی او بود که برای انتقام گرفتن از آدمها حیوانات را زجر میداد، امری که اغلب اوقات در آن ناموفق بود.
7- مردی که گربهها را دوست نداشت

برامس
یوهانس برامس (1997- 1833)، آهنگساز و پیانیست برجسته آلمانی، از گربهها بیزار بود. یکی از محبوبترین سرگرمیهای او این بود که کنار پنجره اتاقش مینشست، پنجره را باز میگذاشت و با تیر و کمانی که خودش ساخته بود به گربههای ولگردی که در خیابان میگشتند تیر میزد! او به مرور مهارت خیلی زیادی در این کار کسب کرد!
6- سختیهای تدریس

ارسطو
من با شما شرط میبندم که نمیتوانید نام کسی که این جملات را نوشته حدس بزنید، "نظم و انظباطی که قرار است من به اکثر دانش آموزان بیاموزم رقت انگیز است. آنها اغلب میگوید که تکالیفشان را فراموش میکنند، به راستی آنها در هنگام انجام دادن تکالیف گیج میشوند. آنها نمیخواهند چیزی یاد بگیرند، من هم نمیتوانم این میل را به آنها تزریق کنم. ملت ما محکوم به فناست" جواب: ارسطو (384 تا 322 قبل از میلاد). من فکر میکنم که تاریخ هرگز تکرار نمیشود.
5- رئیس جمهوری که نمیشد سربه سرش گذاشت

اندرو جکسون
در اینجا یک نقل قول از فیلم «اره ماهی» میآوریم: «توماس جفرسون یکبار در محوطه چمن کاخ سفید به مردی شلیک کرد» این گفته نباید حقیقت داشته باشد. شما باور دارید که هالیوود هم حرف راست میزند؟!
البته حقیقت چیز دیگری است، رئیس جمهوری که واقعا اینگونه بود اندرو جکسون نام داشت. شاید شما فکر کنید که مردم تا حدی او را میشناسند که بهش بد و بیراه بگویند! او در زمان ریاست جمهوریاش بین 7 تا 8 دوئل داشت که در دورههای قبل از او امری رایج بود و چندین اسلحه هم در صندوقش نگهداری میکرد.
او از یک مورد ترور جان سالم به در برد، عامل ترور فردی دیوانه به نام ریچارد لاورنس بود که سعی داشت با دو اسلحه به او شلیک کند، که هیچ کدام از اسحلهها عمل نکرده و سپس دیوید کراکت او را خلع سلاح کرد، البته قبل از آن لاورنس بالاخره توانست با عصایش به جکسون ضربه بزند.
واقعه مربوط به محوطه فضای سبز باغ سفید زمانی اتفاق افتاد که خبرنگار یک روزنامه ناشناس در حالیکه در بیرون از ایوان کاخ سفید ایستاده بود به بانوی اول که در حال راه رفتن در ایوان بود فحش داد. این جور موارد معمولا یکی از رایج ترین اتفاقات برای جنگ تن به تن یا دوئل در آن زمان بود، اما به عنوان یک رئیس جمهور جکسون این کار را لازم ندانست. او تفنگی را بیورن آورده و به خبرنگار شلیک کرد و خبرنگار از سمت ایوان به سمت فضای سبز پرتاب شد و درگذشت.
4- مرد رنسانس

باتیستا آلبرتی
لئون باتیستا آلبرتی (1472-1405) را شاید امروزه با عنوان آغازگر رنسانس نشناسند، اما در زمان خودش او را «مرد رنسانس» میدانستند. او یک نقاش، مجسمه ساز، معمار، مترجم (بخصوص زبان لاتین) نویسنده، رمزنگار و بالاخره کسی بود که اولین کتاب گرامر رسمیایتالیایی را نوشت.
باوجود این امروزه او در نظر مردم عوام به عنوان یک قهرمان شهرت دارد، به خاطر کارهای برجستهاش که آنها حتی اگر هم مجبور هم بودند نمیتوانستند اجرا کنند.
3- آهنگسازی که جنبه شوخی نداشت!

باخ
یوهان سباستین باخ (1750- 1685) او اغلب در دعواهای خیابانی مردم را میکشت. سال 1705 وقتی که باخ 20 ساله بود و تازه به عنوان نوازنده ارگ در کلیسایی در کوتن آلمان مشغول به کار شده بود، برای به دست آوردن درآمد بیشتر به تردیس خصوصی هم میپرداخت.
یک بار یک باسونیست بی استعداد مخصوصا او را استخدام کرد، و بعد از کمی درس دادن باخ بالاخره تسلیم شد و واقعیت وحشت انگیزی را به او گفت، "واقعیت آن چیزی است که وقتی آن را مینوازید مثل بز ماده صدا میکند" باسونیست کمیدلخور شد و به باخ قول داد که هیچ وقت از گفتن این حرف پشیمان نمیشود و سپس او ترک کرد.
بعدازظهر یک روز، باخ در حالیکه کلیسا را به قصد رفتن به خانه ترک میکرد در پیاده رو تنگ یک خیابان با باسونیست و دو تا از دوستانش روبرو شده و آنها با او احوالپرسی کردند. باسونیست سپس جملهای با این مفهوم گفت: "حالا چه کسی بز ماده است؟" و بعد سه نفری به باخ خیره شدند.
باخ به آرامی شمشیری را از غلاف درآورده و گفت: «کی دوست داره اولین نفر باشه؟»
دوستان باسونیست لحظه ای مکث کرده، منتها می دانستند که گناهکارند و به سرعت متوجه اشتباهشان شده و دعوا را واگذار کرده و رفتند. باسونیست که همان جا ایستاده بود زخم چندانی برنداشت، اما لباسهایش پاره شد. باسونیست دیگر هرگز مزاحم باخ نشد! (این داستان روایتهای مختلفی دارد، یک نظریه جالب میگوید، باخ نمیتوانسته یک شمشیر در غلاف را با خودش حمل کند مگراینکه کسی در آن محل به او شمشیر داده باشد؛ بنابراین این فرضیه که یک خنجر بزرگ بیرون کشیده باشد منطقی تر است.
2- مرد پاکدامن 84 ساله
نیوتن
واقعیت جالبی در مورد اسحاق نیوتن (1727ـ1643): او با هیچ زنی رابطه جنسی برقرار نکرد. از مطالعه اسناد کمی که از زندگی او باقی مانده مشخص شده او در زندگی به غیر از مادرش حتی رابطه عاطفی و معمولی نیز با هیچ دختر و زنی نداشته و تنها دوستی اش یک دوستی ساده کودکانه در سن 8 سالگی با یکی از دخترهای فامیل بوده!
او فردی پروتستان و از نظر مذهبی بسیار متعصب بود و به همین دلیل داشتن رابطه جنسی قبل از ازدواج را گناه و نادرست میدانست. و از آنجایی که بدلیل پرداختن به مباحث ریاضی، اعمال مذهبی و درگیریهای فراوان ذهنی وقتش همیشه پر بود زمانی برای ازدواج کردن باقی نمیماند و نمیتوانست زنی را در زندگیاش شریک کند.
1- مخترعی با اخلاق بد که کار کردن با او بسیار سخت بود

لئوناردو داوینچی
لئوناردو داوینچی (1519-1452) sniper rifle (اسلحه ای دقیق با امکانات تلسکوپی) را اختراع کرد. این اختراع واقعا بیمصرف بود، چراکه از همان موقع هیچ وقت این اسلحه پر و مورد استفاده قرار نگرفت. اما برای داوینچی درک این حقیقت که تمام اسلحههای گرم آن روز درست و دقیق نبودند بسیار سخت بود.
از همان زمان که اسلحه هیچ وقت پر نشد میشد فهمید که این اسم واقعا بی مسمیاست. اما داوینچی نادرستی و عدم دقت در تمام اسلحههای گرم آن زمان را متوجه شده بود. لوله اسلحه خیلی دقیق نبود، اما خود اسلحه مشکلی نداشت. احتمال دارد مکانیسم تیراندازی wheel-lock را نیز او اختراع کرده باشد.
Ludovico Sforza دوک میلان، داوینچی را برای اختراع کردن «دستگاههای جنگی» استخدام کرد، اما در عوض داوینچی طرح چند دستگاه را برای او کشید با تکیه بر یک توپ چوبی که قسمت اصلی تشکیل دهنده یک تانک بود. او همچنین تصویر یک ارابه جنگی را کشید که در دو طرف چرخهایش خارهای وحشتناکی تعبیه شده بود. و یک طراحی شناخته شده از تفنگ فتیله ای که بر یک تلسکوپ سوار شده نیز وجود دارد.
آن تلسکوپ نقش عدسی نور شکن را داشته و چندان قوی نبوده، و فقط آنها را در مشاهدات زمینی مجهز میساخت. داوینچی برای اینکه از دقیق بودن ساختهاش مطمئن بشود یکی از دو گلوله ای که در تفنگ فیتیله ای بود را شلیک کرد. طبق اسنادی که از دوک به دست آمده مشخص شده داوینچی برای اینکه دقیق بودن نشانه گیری اش را هم ثابت کند به سربازانی که 1000 متر دورتر سنگر گرفته بودند شلیک کرد. البته در مورد این گفته استدلالهای دیگری نیز هست که نشان از جعلی بودن آن دارد. با این حال صحت آن صددرصد اثبات نشده است.
بد نیست بدانید یکی دیگر از اختراعات جالب داوینچی قیچی بوده است، او برای تسهیل در برش پارچه دو عدد چاقو را به هم بست تا با کمک آن پارچه اش را برش بزند!
حیات قبل از خلقت انسان ( جن , )
دنیای مادی قبل از خلقت انسان شاهد حضور موجوداتی شبیه به انسان بوده با این تفاوت که آنها یک دست و یک پا داشته و به جای دهان نیز منقار داشتند و ...........

هزاران سال قبل از خلقت آدم دو طایفه در زمین سکونت داشتند و زندگی می کردند طایفه جنّیان و طایفۀ نسناس ها ، نسناس ها موجوداتی بودند شبیه به انسان ولی در زمرۀ بنی آدم نبودند نسناس ها موجوداتی بودند با یک پا و یک دست و دهان نیز نداشتند و به جای آن منقار داشتند و همانند چهارپایان می چریدند که اغلب اوقات این دو طایفه یعنی طایفه جنّیان و طایفه نسناس ها با هم در جنگ و ستیز بودند و به کشتار یکدیگر می پرداختند امّا طایفۀ جنّیان بودند که بیش از نسناس ها در روی زمین فساد براه انداخته بودند و سرکشی می کردند و اطاعت خداوند را به جا نمی آوردند و مطیع نبودند این نافرمانی ها و فساد ها به حدی بالا گرفت که خداوند منّان تصمیم در هلاک آنها گرفت از اینرو به فرشتگان دستور داد تا به غیر از کودکان و ضعیفان همۀ آنها را به هلاکت برسانند و لشکری از فرشتگان به جنگ آنها رفتند و عده ای از آنان را نابود کردند و عده ای به جنگل ها و بیابان ها گریختند شیطان که در آن زمان کودکی بود به دست فرشتگان به اسارت درآمد و فرشتگان او را با خود به آسمان بردند و تربیت کردند و شیطان از کثرت عبادت و ترقّی و تکامل به درجه و مقامی رسید که همچون فرشتگان گردید و همیشه همراه آنان بود و مورد تکریم و احترام فرشتگان بود تا زمان خلقت آدم ........... پس انسان اولین خلقت نبوده و همچنین اولین مسافر زمین نیز نبوده است و زمین هزاران سال پیش از انسان شاهد حیات دیگر مخلوقات بوده است از تولد گرفته تا جنگ و خونریزی و مرگ همه در زمین بوده است و سالیان بسیار طول کشیده تا این خلقت خداوند توانسته به حدی رشد کند که امروزه به این درجه از درک و فهم و ترقی برسد و زمانی که این دو حیات را با هم مقایسه می کنیم پی به این موضوع می بریم که واقعاً انسان اشرف مخلوقات است و چنانچه مختصر انحراف حرکتی خود را در طول زمان جبران کنیم و به مسیر اصلی خود باز گردیم به خود و جایگاهی که داریم افتخار خواهیم کرد .
((بندهشن )) (از كتب معتبر زبان پهلوى ):
((هرمزد، چون همه چيز را مى دانست و به وجود اهريمن نيز آگاهى داشت ، پس پى برده بود كه جنگى ميان او و اهريمن روى خواهد داد. از اين رو آغاز به آفرينش جهان كرد. جهان در مدت سه هزار سال ، تنها عالم ارواح بو. پس اهريمن روشنايى را ديده ، به آن حمله كرد و شكست خورد... پس هرمز به آفريدن جهان مادى پرداخت و در آغاز آسمان و وهومينا (انديشه نيك ) و روشنائى مادى و دين مزديسنا و امشاسپندان را آفريد، پس از آن ، آب و زمين و درختان و چارپايان و در پايان آدمى را آفريد. اهريمن مشغول آفرينش چيزيهاى بد شد. از آفرينش هرمزد، نخستين حيوان ، ((گاو)) و نخستين انسان ، ((كيومرث )) بود.
پس از چندى اهريمن به پا خواست . او نيز...جانوران آزار دهنده و زهردار چون مار و كژدم و وزغ در زمين پراكند؛ چنانكه به قدر سر سوزن جايى خالى نماند. سپس بر گاو و كيومرث تاختن آورد و آز و نياز و رنج و تشنگى و ناخوشى و خواب را بر آنها چيره ساخت ... در مدت چهل سال ، مشيك و مشيانك كه آدم و حواى ايرانيان باشند، از خاك روئيدند...
هرمزد به آنها گفت : شما آدميد، شما نياكان بشريد، بايد نيكوكار و نيك انديش و نيك گفتار باشيد و ديوان را نيز نپرستيد.))(44)
روايات مذهبى منسوب به اسلام :
((خداوند آدم را از خاك آفريد. اين خاك را چهار رنگ : سرخ ، سفيد، سياه و زرد بود. و چون روح در او قرار گرفته ، آدم از جاى جست ؛ در حالى كه انسان كاملى بود و از هر گونه نيروى مدركه كه در به كار بردن معقولات برخوردار بود. و خداوند انسانى را بيافريد كه سرشت او بر رنگهاى گوناگون استوار و اجزائى كاملا مشابه يكديگر داشت . پس جريان حادثه در بهشت واقع شد. آدم و حوا از درخت گندم خوردند. از بهشت بزير آمدند. آدم به كوه سرانديب در اطراف هند منزل نمود...))(45)
((و او را از اين بابت آدم گويند كه از اديم الارض خلق شد؛ از زمين چهارم .
و از اين بابت او را انسان گويند كه فراموش كار است .
آدم سه ساعت در بهشت اقامت داشت و در هنگام عصر، به سختى از بهشت رانده شد.))(46)
((موسى از خداوند درباره آفرينش انسان و جهان پرسيد. خداوند فرمود: بدان كه من سى نوع آدم آفريده ام كه يكى پس از ديگرى به اين جهان آمدند و فاصله ميان هر يك از اين انواعليه السلام هزار سال بود... آنگاه دنياى آباد را به پدرت آدم دادم . آغاز اين روز، جمعه ، اول وقت ظهر بود.(47)
مسعودى گويد: ((آدم آفريد شد و چون خلقت او از اديم الارض يعنى از كف زمين بود، او را آدم ناميدند. و همسر او را خداوند از آدم به وجود آورد آنان سه ساعت از روز گذشته به بيرون تبعيد شدند؛ ((آدم )) به سرانديب و ((حوا)) به ((عرفه )) و ابليس به ((بيسان )) و ((مار)) به ((اصفهان )) افتادند. آدم بر كوه راهون در سرانديب مدتى زندگى مى كرد. در موقع خروج از بهشت ، برگى از برگهاى بهشت را با خود به سرانديب برد و تمام ادويه و چيزهاى خوشبود كه از هند به تمام كشورهاى جهان صادر مى شود، از همان برگ بهشتى است (!!!)...))(48)
يعقوبى مى گويد: ((... خداوند ((آدم و حوا)) را در روز جمعه از بهشت بيرون كرد. هبوط آدم در سرزمين ((هند)) بود. عده اى گفته اند در ((مكه )) هبوط كرد در كوه ((ابوقبيس .)) و در يكى از غارهاى آن كوه منزل كرد و از خداوند خواست كه آن كوه را مقدس و گرامى بدارد. و در اين محل بود كه خداوند از بهشت براى او حجر الاسود را فرو فرستاد و او را فرستاد و او را فرمان داد تا آن را به مكه برده و ((خانه كتعبه )) را بنا كند.
حضرت آدم طبق فرمان الهى در همين محل فعلى خانه ((كعبه )) را بنا كرد و آنگاه در اطراف ((بيت )) طواف مى كرد و سپس دستور ((قربانى )) به او داده شد و آنگاه از مكه به ((عرفات )) رهسپار و با ((حوا)) برخورد مى كند. آدم هزار سال عمر كرد و در كوه ابوقبيس مرگ او فرا مى رسد و حضرت نوح پيكر او را با خود به نجف اشرف حمل نموده و در آنجا دفن مى نمايد(49).))
ديدگاه اسلامى آفرينش ؛
((بنا به آيات متعدد قرآن ... خداوند، ابتداى خلقت انسان را از گل ذكر فرموده و به تصريح اين آيات ، انسان كامل بلافاصله از گل پديد نيامده است ، بلكه به امر حكمت آميز الهى ، اولين موجود زنده از گل پديد آمد و سپس حيات در سلسله موجودات به ترتيب تكاملى آنها سير كرد تا آنكه به انسان رسيد.
نظر به پيوستگى كه به تصريح قرآن ميان انسان و زندگان قبل از او وجود دارد، انسان در انتهاى تكامل جسمى موجودات زنده خواهد بود و ازاين جهت است كه قرآن به تكرار، خلقت انسان را از گل ذكر نموده است ...
برگزيدگى آدم : آدم صفى (برگزيده ) مبدء بصيرت بشرى است و برگزيدگى او بزرگترين واقعه در آفرينش كائنات و تاريخ تكامل سلسله موجودات مى باشد. يك چنين خلقت و انتخاب عظيم هم قطعا بدون مقدمه و بدون تهيه زمينه مستعد پديد نيامده ، منتهى از روى قرائن با مقدمه اى طولانى تر و زمينه اى دقيقتر و وسيعتر(50).))
تحليل فلسفى داستان آفرينش در قرآن ؛
((خلقت آدم و داستان آدم ، يعنى داستان خلقت انسان ، مسلما بايد به زبان ((سمبليك )) گفته مى شد تا امروز بعد از چهارده قرن و بعد از پيشرفت علونم انسانى و علوم طبيعى ، براى ما در چنين محيط علمى ، قابل مطالعه باشد. و اما انسان از لحاظ اسلام چگونه خلق مى شود؟ اول خدا به فرشتگان خطاب مى كند كه من مى خواهم جانشينى براى خودم در زمين خلق كنم ... رسالت انسان از نظر اسلام با همين اولين خطاب خداوند روشن مى شود. يعنى رسالتى را كه خداوند در كائنات دارد، انسان در روزى زمين بايد به نمايندگى خدا انجام دهد. بنابراين ، اولين فضيلت انسان ، نمايندگى خداوند در زمين است . فرشتگان فرياد مى آورند كه باز مى خواهى در روى زمين كسى را بيافرينى كه به خونريزى و جنايت و كينه و انتقام پردازد!... خداوند مى گويد:
((من چيزى را مى دانم كه شما نمى دانيد.)) و بعد خدا براى خلقت انسان دست به كار مى شود. از اينجا سمبلها شروع مى شود و ببينيد كه در زير اين سمبلها چه نكات عميق انسان شناسى نهفته است :
خدا از روى زمين ، از روى خاك پست مى خواهد براى خود جانشين خلق كند... در زبان بشر، پست ترين سمبل پستى و تعفن و ذلت و دنائت ، ((لجن )) است ... و همچنين در زبان بشر، عالى ترين و متعالى ترين و مقدس ترين موجود، ((خداوند)) است ، و در هر موجودى عالى ترين و مقدس ترين و اشرف وجودش ((روح )) اوست . اين انسان كه نماينده خداوند است ، از لجن و يا گل رسوبى آفريده شد، يعنى از پست ترين ماده روى زمين . و بعد خداوند، نه از نفسش و يا از خونش و نه از رگ و پى اش ، بلكه از روحش دميده ؛ يعنى عالى ترين وجودى كه ممكن است بشر در زبانش كلمه اى براى تسميه ان داشته باشد... بنابراين انسان ساخته شده از لجن و روح خداوند است . پس انسان يك موجود دو بعدى است ... يك بعدش ميل به لجن و پستى دارد، سرشت و خميره اش تمايل به رسوب شدن و ماندن و توقف كردن دارد... و بعد ديگرش يعنى روح خداوند (به تعبير قرآن ) ميل به تعالى دارد؛ بر خلاف جهت اولى ، ميل به صعود و ميل به بالا رفتن تا آخرين قله قابل تصور را دارد، يعنى خدا و روح خدا... و بعد،
خداوند اسماء را به انسان تعليم داد. و اما اين كه ((اسماء را به انسان تعليم داديم )) يعنى چه ؟ هنوز معلوم نيست ... ولى در اين شك نيست كه سخن از تعليم داديم )) يعنى چه ؟ هنوز معلوم نيست ... ولى در اين شك نيست كه سخن از تعليم و آموزش است . وقتى آفرينش است به پايان رسيد، دارنده اسماء مى شود. بعد فرشتگان فرياد مى كنند كه ما از ((مارج من نار)) (آتش بى دود) ساخته شده ايم و اين انسان از لجن ساخته شده ، چگونه او را بر ما فضيلت مى دهى ؟ خداوند در جواب مى گويد: ((من چيزى را مى دانم كه شما نمى دانيد؛ پس به پاى او اين موجود دو بعدى ) بيفتيد.)) و همه فرشتگان خداوند، بزرگ و كوچك ، مؤ ظف مى شوند كه در پاى چنين موجودى به خاك بيفتند... و اين مساءله اى است براى روشن كردن شخصيت انسان در اسلام . انسان چيزهائى مى داند كه فرشتگان نمى دانند، و اينجاست كه با وجود برترى مسلم جنس فرشتگان و شيطان ، انسان برتر مى شود. يعنى اصالت موجود به علم است و دانائى نه به نژاد... مگر نه اين است كه خداوند از روح خود در انسان دميد و او را امانت دار خود كرد؟ پس انسان در روى زمين جانشين و خويشاوند خدا است و روح خدا و انسان از يك فضيلت سيراب مى شود و آن داشتن اراده است ... وجه خويشاوند يا اشتراك انسان و خدا همين اختيار است ، همين آزادى به بد يا خوب بودن ، به طغيان و يا اطاعت . بنابراين آنچه كه از اين سرشت و از اين فلسفه خلقت برمى آيد، اين است كه : همه انسانها با هم نه برابر بلكه برادرند و اختلاف بين برابرى و برادرى كاملا روشن است ؛ برابرى يك اصطلاح حقوقى است ، در صورتى كه برادرى اعلام سرشت يك نواخت همه انسانها با هم است كه همه انسانها با همه رنگها از يك منشاء سرچشمه گرفته اند. دوم : برابرى سرشت زن و مرد است . يعنى بر خلاف همه فلسفه هاى قديم ، زن و مرد از يك سرشت و يك خميره و در يك موقع و به دست يك نفر خلق شده اند...
دوم اينكه ، فضيلت انسان بر فرشتگان و همه عالم ، فضيلت علمى است . به خاطراينكه اسماء را ياد گرفته ، مسجود همه فرشتگان قرار گرفته است و فرشتگان باعلم به اصالت نژاد و برترى سرشت خود بايد به پاى او بيفتند و او را سجده كنند...بنابراين نتيجه مى شود كه انسان ، امانت دار خدا، خويشاوند او در روى زمين و داراى دوبعد است : يكى ك پستى ((حماء مسنون )) يا روح متعفن ؛ و ديگرى جهش به سوىخدا.))(51)
پيدايش انسان و علوم طبيعى ؛
تاريخچه پيدايش نخستين انسان
هنرى لوكاس مى گويد: ((در رابطه با پيدايش نخستين انسان بايد بگويم كه دانستن اينكه انسان براى نخستين باركى و كجا پيدا شده است ، براى تاريخدان ممكن نيست ، ولى يقين هست كه انسان در آخرين دوره عصر ((نوزيوى )) وجود داشته است . استخوانهائى كه ((ايوگن )) جراح 9لندى در سال 1891 م در ناحيه ((ترينال )) واقع در ((جاوه )) كشف كرد، استخوانهاى بخش بالاى جمجمه ، يك استخوان ران و دو دندان بوده است ، كه اگر براستى استخوانهاى يك موجود بوده باشند، نشان دهنده وجود انسان در روزگاران كهن است . اين تكه هاى استخوان بندى انسان را كه تاريخدانان به عنوان ((انسان جاوه )) مى شناسند، شايد كهنترين تكه هاى استخوان بندى انسانى است كه در اختيار ما است .)) و مى افزايد: ((انسان پكن كه بازمانده هاى سنگواره شده اش در سال 1929 م نزديك پى پينگ (پكن سابق ) كشف شده ، از جهات اساسى بخصوص به ((انسان جاوه )) شباهت دارد و ظاهرا هر دو و به يك دوره تعلق دارند. بازمانده هاى استخوان بندى اين دو انسان از چهره اى حكايت مى كند كه تا اندازه اى به صورت انسان كنونى شباهت داشته است .))(52)
هربرت جرج ولز)) مى گويد: ((استخوان بسيار كم و ناقص به دست آمده است ...
مهمترين آنها از لحاظ قدمت عبارتست از سه پاره استخوان از يك كاسه سركه در سوانزكوم در شهر كنت در جزيره بريتانيا پيدا شده (دوپاره آن در سال 1935 م و قطعه سوم بيست سال بعد) و از آن مردى بوده است جوان ، در حدود 25 ساله يا كمتر كه بسيار شبيه ادم هاى پيش از عصر يخبندان بوده و قبل از 000/200 سال پيش مى زيسته است .))(53)
انسان نئاندرتال و عقايد او
بنا به گفته ((جرج ولز))، انسان اوليه در غار زندگى مى كرده است . او با اين زندگى در غار خو كرده بود و انس گرفته بود و از خود آثار فراوانى در غارها به يادگار گذاشته . اين آثار را مى توان در اروپا، فلسطين ، آسيا و آفريقا يافت . شناخته ترين اين غارها، غار ((نئاندرتال )) نزديك المان است كه در سال 1856 م نخستين استخواهاى گروه مشخصى از آدميان به دست آمد كه به ((انسان نئاندرتال )) معروف شده است . و اكنون مشخصى از آدميان به دست آمد كه به ((انسان نئاندرتال ))معروف شده است . و اكنون بازمانده هاى اين گونه مردم در جاهاى بسيارى در اروپا يافت شده است و اين نشانه آن است كه در عصر چهارم ((يخبندان )) اين گروه انسانها در اروپا پراكنده بوده اند. ((انسان نئاندرتال )) جمجمه اى ضخيم با استخوانهاى سنگين و تنى درشت داشت .(54)
عقايد انسان نئاندرتال ؛ از عقايد اين انسان سندى در دست نيست . از آثار و اشياء بدست آمده از قبور اين نوع انسان چنين پيداست كه آنان ارواح را مى پرستيده اند. انسان هاى اين دوره از تاريخ خيال مى كرده اند كه مردگان داراى حيات جسمانى مرموزى هستند.
انسان كرومانيون و عقايد او
پس از عصر انسان نئاندرتال كه عصر بدوى نام دارد، نام دارد، وارد دوره روشن ترى مى شويم و با انسانى تكامل يافته تر روبرو مى گرديم ؛ يعنى 25 هزار سال پس از دوره نئاندرتال . و اين عصر ((انسان كرومانيون )) است . هر چند كه عقايد ((انسان كرومانيون )) نيز مجهول و مشكوك است .
مشخصات انسان كرومانيون ، با جمجمه اى بزرگتر از انسان امروز، قدى بلندتر از قد انسان امروز و تنومندتر، تبيين شده است . اين گروه انسان ها دائم در حال مهاجرت بوده و به هنگام سرما و گرما به غارها پناه مى برده اند. از اين طريق صيد و شكار امرار معاش مى كرده اند. باستان شناسان ابزار فراوان شكار انسان كرومانيون را كشف كرده اند.
عقايد انسان كرومانيون : انسان كرومانيون نيز مردگان خود را در محل خاصى دفن مى كرده است و در قبور مردگان اسلحه و زيور آلات و انواع خوراكيها مى نهاده است .
((انسان كرومانيون )) به هنر نقاشى و رنگ آميزى علاقه وافرى داشته است . همين ذوق هنرى باعث شده بود تا بر ديوارهاى غارها از خود نقوش و تصاويرى ترسيم كند و بر روى شاخ گوزنها كنده كارى نمايد.
پيشرفت هنرى انسان كرومانيون بر كليه اقوام بدوى پيشى دارد.
((انسان كرومانيون )) اموات خود را با آداب ساده اى در نزديك محل سكونت ميت دفن مى كرد. اشياء همراه ميت را به رنگ خونك سرخ مى كردند و چنين پيداست كه كرومانيون ها عقيده به حيات مردگان در قبور داشته اند و خيال مى كردند كه اموات داراى نيروى ماوراء طبيعى اند و مى توانند در زندگى آنان اخلال كنند و اين زمينه پيدايش روح پرستى در ميان اقوام ما قبل از تاريخ است .
((آرنولد توين بى )) مى گويد: ((با اين حساب انسان در حدود 20 تا 25 ميليون سال قبل وجود داشته است .)) و مى افزايد كه به نظر مى رسد انسان نئاندرتان تا اوائل انتقال دوران پالئولينگ (متافرتا) پالئولينك متقدم ، شايد در حدود 70000 تا 40000 سال قبل زنده بوده است . قرائنى در دست است كه به اختلاط جوامع انسانهاى نئاندرتال اشاره دارد و اين نشانه دوره انسانهاى عاقل است كه به اختلاط جوامع انسانهاى نئاندرتال اشاره دارد و اين نشانه دوره انسانهاى عاقل است . و چنين پيداست كه انسانهاى نئاندرتال و كرومانيون به هم نزديك بوده اند...(55)
بديهى است كه اينها همه فرضيات است . ابزار بدست آمده از انسانهاى ما قبل تاريخ قدمت هاى مختلفى را نشان مى دهند كه از 25 هزار سال تا صد هزار سال و حتى 2 ميليون سال است . ((انسان پكن )) از صد تا پانصد هزار سال پيش مى زيسته است ، و همين طور است انسان جاوه و انسان نتاندرتال كه ذكر آن گذشت . در سال 1907 در هيدلبرگ آلمان جمجمه و استخوانهائى از يك انسان به دست امد كه تاريخ تقريبى زيست او به سيصد هزار سال قبل مى رسد. آخرين سنگواره هاى انسان نئاندرتال در آلمان به 40000 سال پيش مى رسد. عقايد انسانهاى نئاندرتال و كرومانيون شبيه يكديگر بوده است و آن اعتقاد به قدرت برتر ارواح و تائيد آن در زندگى زندگان . به نظر مى رسد كه انسانهاى كرومانيون علاوه بر روح پرستى به پرستش حيوانات نيز مشغول بوده اند. محققان اين نظريه را از تصاوير حيواناتى كه بر آثار به دست آمده از دوره كرومانيون حك شده ، برداشت كرده اند.
برخى محققان اين تصاوير را به مثابه نوعى جادو، سحر و افسون تفسير كرده اند.
مراحل شعور دينى انسان ؛
((آگوست كنت )) مى گويد ((شعور انسان سه مرحله رامتناوياطى مى كند؛ مرحله ربانى كه در اين مرحله پديده ها را با خود قياس مى كند و آنها را ازخود قوى تر مى داند. دوم ؛ حالت متافيزيكى است كه انسان براى تببين پديده ها، ازقواى طبيعت چشم مى پوشد و به عالم مجردات راه مى يابد.
سوم ؛ حالت علمى كه آدمى پديده ها را با يكديگر مى سنجد.
حالت ربانى تحولات فكرى انسان از كيش ((فتيش )) آغاز مى شود كه ارواح نيك و بد را در سرنوشت خود دخالت مى دهد. انگاه خدايان متعدد را پرستش مى كند؛ يعنى ارواحى كه شماره آنها كمتر و داراى قدرت بيشترى مى باشند، مورد توجه و نيايش قرار مى گيرند. پس از گذشت مدتى ، اين خدايان را متراكم مى كند و در يك خداى جاى مى دهد و واحد پرستى را به وجود مى آورد. واحد پرستى آن مرحله اى است كه شعور انسان را ابتدا به ماوراء طبيعت و سپس به طبيعت مشغول مى كند. سياهان بدوى نوعى نيروى ماوراء اشياء مادى را پرستش مى كنند كه توان آنها را با ارواح مقايسه كرد.))(56)
((دوركيم ))مى گويد: ((دين بدوى نفوذ و تاءثير فراوانى در زندگى روحانى و اخلاقى و اجتماعى انسان دارد. آنچه در افكار ما مى گذرد مانند: زمان و مكان و افكار عمومى و ادراكات و قوانين اساسى ، همه را مديون دين توتم هستيم . توجه بشر به مكان و زمان رشه اجتماعى دارد كه زائيده دين است .
در بعضى از جامعه هاى استراليائى سطح بشكل يك حلقه ادراك مى شود. زيرا چادر قبيله مانند دايره است و به تعداد بخشهائى است كه جامعه داراست . تشخيص راست و چپ زائيده اجتماع است ، زيرا دست راست با مقدس و دست چپ با پليد بستگى دارد. در انسان حالات روحى گوناگون مانند اداراكات و خاطرات و لذت و رنج و اميال و غيره وجود دارد. فرد در مدتى كه اين حالات را در ذهن مى پروراند و وجود هر يك را در نظر مى گيرد، مدتى را كه بهم مربوط است و در تمام اشياء مشترك است ، تشخيص مى دهد. بنابراين تقسيم زمان ، مربوط به عصر مراسم و اعياد و تشريفات مذهبى است ... ))(57)
تقسيم بندى تاريخ و انسان شناسى به سه دوره كلى
با مطالعه تاريخ اديان و مذاهب و عقايد و آراء بشرى مى توان دريافت كه بشر در تمامى ادوار حيات خود، مذهبى زيسته است .
و اين نشان مى دهد كه مذهب يك غريزه است كه به صورت وجدان ، عقل و خرد يا دين و مذهب خونمائى كرده است . تاريخ حيات انسان بر حسب استقراء و تقسيم بندى محققان تاريخ و انسان شناسى به سه دوره كلى تقسيم مى شود: دوره باستانى ، دوره جامعه تاريخى و دوره معاصر كه از قرن 15 ميلادى شروع مى شود.
1 دوره باستانى ؛ عصر بدويت انسان است كه هنوز خط وجود نداشته است لذا انسان آن روز قدرت اين را نداشته كه اندوخته هاى خود را (تجربه ها، ادبيات ، عقايد و مراسم مذهبى ) به عنوان سمبل زندگى فردى و جمعى اش ثبت كند و بدين سان تاريخ حيات خود را به نگارش در آورد.
2 دوره جامعه تاريخى ؛ دوره تمدن انسان بشمار مى رود، يعنى آغاز دوره خط و كتابت ، در اين دوره ، انسان داراى مسئوليت فردى و اجتماعى است و داراى نهادهاى آموزشى و سيستم تعليم و تربيت و در نتيجه دوره انتقال راز و رمزهاى زندگى به نسلهاى بعد است . آثار مدون و مكتوب اين عصر و نسل از انسان به صورت الواح ، كتيبه ها، ابزار و آلات مكشوفه ظاهر شده است . عقايد، آداب و رسوم فرهنگى ، مذهبى و طرز تفكر كلى اين انسان به درستى شناخته شده است .
3 دوره معاصر؛ كه دقيقا از قرون اخير آغاز شد و با رنسانس اروپا و نجات علم و عقل و انديشه از اسارت روحانيت كليسا و مذهب اوج گرفت و سير تمدن بشرى ثانيه اى شد؛ تا آنجا كه اينك در ماوراء منظومه شمسى به جستجوى انسانها يا موجودات متمدن ديگر ادامه مى دهد. انسان معاصر به دو مسئله اساسى مى انديشد: به دين يعنى معنويت ، اخلاق و رهائى ، به تمدن يعنى رفاه و راحتى و بهزيستى انسان . بدون شك ضايعات حاصله از تمدن ماشينى ، نمى تواند ارزش برتر پيشرفتهاى انسان در عرصه علوم تجربى و انسانى را تحت الشعاع قرار دهد. بنابراين ضايعات تمدن مادى از ارزشهاى فوق العاده روح تمدن انسانى جداست . و نبايد آن را پيراهن عثمان كرد و عليه مظاهر ترقى و تمدن يا مدنيت انسان معاصر كه براستى قابل تقديس و تقدير است ، بكار برد.
پيدايش خط مبناى تمدن انسانى
مبناى تمدن انسان به روزگارى بر مى گردد كه ((خط)) پديد آمد. خطوط تصويرى نخستين علائم بكار گرفته شده توسط انسان است . عامل اقتصاد و بازرگانى در انتقال خط از جامعه اى به جامعه ديگر مؤ ثر بوده است . خط تصويرى استعدادهاى ديگر بشر را نيز شكوفا كرد؛ هنر خطاطى ، هنر نقاشى را نشان داد و اين دو زمينه مجسمه سازى يعنى هنر شكوهمند ديگرى را به ارمغان آوردند. پيشينه چنين نبوغى را بلحاظ تاريخى مى توان در آثار مكشوفه ايلام و شوش ديد كه قدمت آن به 3600 ق . م مى رسد.
با تكامل علائم تصويرى حروف پديد آمد. ما يادگار خطوط تصويرى را هنوز در الفباى چينى مى بينيم . ردپاى خط حروفى به مصر و جزاير كرت مى رسد، يعنى سه هزار سال قبل از ميلاد. گويا كه اين دو مركز مهم تمدن آن روز انسان ، مصدر انتقال خط حروفى به ديگر نقاط جهان بوده اند. اين دوره از حيات انسان مصادف است با عصر مدنيت و شهرنشينى (شهر سازى ) يا اجتماعى زيستن انسان . انسان امروز مفتخر است كه خط آشورى و مصرى را كشف كرده و به يادگار در موزه نهاده است . ((اعداد)) كار هنديان است . اين دو پديده حروف و اعداد پا به پاى تكامل انسان ، تحول و تكامل يافته و سرانجام به شكل امروزى رسيده است .
الفباى (24 حرفى ) قراردادى به هزاره دوم و سوم و حتى چهارم قبل از ميلاد بر مى گردد. گويند كه فينيقى ها الفباى سامى را اختراع كرده اند و يونانيان در تحول و تكامل آن كوشيده اند. و مى دانيم كه ((هيرگليف )) به معناى ((حكاكى مقدس )) مى باشد. آيا اين نمودى از باور متعالى انسان در ابراز عقايد و آراءاش نبوده است ؟!
خط ((هراتيكى )) و ((دموتيكى )) در هزاره دوم قبل از ميلاد پيدا شد. اين خط بر روى پديده هاى ظريف (تخته سنگهاى نازك و سفيد) نوشته مى شد. و اين نمودى از زمينه ظهور اختراع كاغذ است ؛ نياز حياتى ديگر انسان متمدن . سنگ نوشته هاى اين دوره را در كتابخانه هاى ((بابل )) و ((عيلام )) كشف كرده اند.
اين آثار مكتوب اجداد ما، حكايت از اعتلاى عقايد دينى و مذهبى دارد. اوراد مذهبى بر ديوارهاى معابد راز ديگرى از نياز انسان به پرستش و نيايش است .(58)
مذاهب بدوى تاريخ
مذهب و عقايد مذهبى انسان ؛
((براى شناخت مذهب بايد مذاهب ابتدائى را شناخت . مذاهب ابتدائى آنهايند كه كهنه ترين و قديمى ترين مذاهبند و از راه كتاب نمى توانيم بشناسيمشان ، كه كتابهاى دينى ، بيشتر از اديان سه چهار هزار سال پيش سخن مى گويند و از اديان پيشرفته اى كه هم اكنون هست . پس براى يافتن دين ابتدائى بايد سراغ كهنه ترين را گرفت و مذاهبى را يافت كه بعد از مذهبى ديگر قرار نگرفته اند و پس از يافتن ، بايد براى شناخت به محيط مذهب بدوى رفت . باستان شناسى و زبان شناسى ديرين مى توانند ما را به محيط رشد آن مذهب راهنمايى كنند.
اما اين تنها وسيله نيست . راه ديگرى نيز هست و آن توجه و تحقيق در قبائل ، گروهها و نژادهاى خاص است كه دور از جامعه هاى متمدن مانده اند و بكارت ابتدائى خويش را حفظ كرده اند...))(59)
اديان و مذاهب بدوى :
با مطالعه در احوال قبائل آفريقاى جنوبى و سرخ پوستان آمريكاى شمالى و برخى قبائل آسيائى ، اشكال مشابه دينى و مراسم و عقايد و عبادات شبيه بهمى ديده شده است . و چون همه اين جوامع بدوى بوده اند و در مرحله بسيار ابتدائى مى زيسته اند. محققان به اين نتيجه رسيده اند كه اصولا بشريت در آغاز تاريخش داراى اين شكل دين بوده و اين خود در جامعه هاى ابتدائى به وجود آمده است و نقشى چنين داشته است و بعد طبق قوانينى به شكل اديان پيشرفته تحول پيدا كرده است .(60)
مذاهب ابتدائى
((مذاهب ابتدائى بشر فراوانند))(61) كه اساسى ترين آنها را بر حسب تحقيقات جامعه شناسان به ترتيب مى آوريم .
فتيشيسم روح پرستى :
يكى از اديان بسيار ابتدائى كه برخى از جامعه شناسان مانند ((اسپنسر)) آن را دين عمومى بشر مى دانند و معتقدند كه اديان ديگر از آن سرچشمه گرفته اند. دين ((فتيشيسم )) يا ((روح پرستى )) است كه در ابتدا آن را دو دين مى دانستند و امروز بعضى از صاحب نظران آن را يكى مى دانند. ((فتيش )) اصولا يكى اسم بدوى است .
جامعه شناسان در مطالعه مذاهب قبائل ، اسمهاى خاص همان مذاهب را گرفته اند و اصطلاح جامعه شناسى كرده اند... ((فتيش )) شيئى يا اشيائى است مثل مهره ها، سنگ ريزه ها و مثل بعضى از اشيائ متبركه كه مورد پرستش بدوى بوده است . معابد اوليه انسان و عبادتگاه بدويان شكافهاى كوه بوده است كه پس از كشف آنها، مهره هايى يافتند كه با دقت خاصى تراشيده و سوارخ شده ، با رشته هاى مخصوصى نخ شده و در اشكال مختلف در آنجاها، نگهدارى مى شده است . بدوى با دست زدن و مس آنها و يا بوسيدن شان ، آنها را عبادت مى كرده است ((فتيش به معناى اعتقاد به تقدس بعضى از اشياء طبيعى است .))(62)
فتيش به معناى اعتقاد به نيروى مرموز در وجود برخى اجسام و حيوانات نيز مى باشد. فتيش واژه پرتغالى است و به معناى جادو و سحر است .
فتيش دو جنبه دارد: الف ؛ جنبه طلسمى ، ب ؛ جنبه تعويذى .
طلسمها چيزهائى هستند كه ارزش فعال و مؤ ثرى دارندك و تعويذها داراى ارزش تدافعى بويژه در چشم زخم و امثال آن دارندك مانند خرمهره و شاخ حيوانات و... كه براى جلوگيرى از آفات بكار مى رود.
گروهى از جامعه شناسان اين عقايد را در اثر اعتقاد به ((مانا)) يا نيروى نامشخصى كه در همه جا پراكنده است و با اشياء مقدس مشتركا در همه چيز وجود دارد ك دانسته اند. اصطلاح ((فتيشيسم )) اولين بار توسط ((بروس )) در جهت معرفى عقايد و اعمال و مراسم و عبادات ابتدائى ترين آئينها بكار برده شد. ((آگوست كنت ))نيز اين تعبير را در مورد ابتدائى ترين ائينها قبول كرده است .
بنا به عقيده ((تايلور))، فتيشيسم روش ابتدائى بت پرستى در جوامع و اقوام غير متمدن است كه به حلول در برخى موجودات مادى باور داشتند دريانوردان پرتغالى در سفرهاى اكتشافى خود كه با بومى هاى جزاير آفريقا روبرو مى شدند، مى ديدند كه برخى از اشياء، گياهان ، حيوانات ، سنگهخا و مانند انها مورد پرستش و ستايش آن مردم است و براى ان اشياء نفوذ و تاءثيرات خارق العاده اى قائل اند. از اين رهگذر بود كه پرتغاليها لغت ((فتيش )) يا ((بت )) را مناسب اين اشياء ديده و آئين آنها را ((فتيشيسم )) ناميدند... ((بروس )) براى ((ارواح پرستى )) نام ديگرى وضع كرد. او اصطلاح ((آنى ميسم )) را براى روح پرستى بكار برد...(63)
انيميسم روح پرستى ؛
انيميسم چيست ؟
((كلمه ((دانيم )) و ((دانيمه )) به معناى تحريك كردن و به هيجان آوردن ، از همان كلمه روح است . روح يا روح پرستى نوعى مذهب ابتدائى است ، يا ابتدائى ترين مذهب عالم است ...
روح پرستى به اين معنى است كه قبائل ابتدائى به وجود ارواح نامرئى خاصى معتقد بودند. اين ارواح چه خصوصياتى دارند؟
اولين خصوصياتشان اين است كه داراى شخصيت انسانى هستند، آگاهى دارند، اراده دارند، كينه دارند، نفرت و عشق و محبت دارند، خدمت يا خيانت مى كنندك شومند يا مقدس و خيرند يا شر. اينها همه صفات انسان است كه به ارواح داده شده است . اين ارواح ، كه ارواح انسانى هستند، انسان را زندگى و حيات و حركت مى بخشند، دومين خصوصيت روح ، ماندگارى آنست . بدوى مى گويد كه انسان وقتى مرد، روحش باقى مى ماند... روح نمى ميرد، مى ماند، يا به آسمان برمى گردد، يا در تاريكى ها زندگيش را ادامه مى دهد، يا در اعماق جنگلها، يا در زواياى شهرها و يا اينكه به تعبير بسيارى از قبايل بدوى درست در كناره جنازه مى ماند و هميشه حافظ جنازه خويش است . اين است كه روح چون حافظ جنازه خويش است و چون به سرنوشت تن خويش وابسته و دلبسته است ، احترام مى يابد. و آنكه به جنازه بى حرمتى كند، يا حرمتش بدارد، از روح حافظ جنازه ، سزا مى بيند. اگر بى حرمتى كرده باشد، صدمه يم خورد و اگر حرمت داشته است ، جنازه را غذا داده است ، لباس پوشانده است ك تزئينات مرده را به او برگردانده است ، شديدا احترامش كرده است ، روح جنازه احترامش مى گذارد و حتى حفظش مى كند، و مثل يك نگهبان ، پاسدار خانواده او است و موجب بركت و مصونيت افراد اين خانواده مى شود...
اساس بينش و اعتقاد در اين مذهب (انيميسم يا روح پرستى ) اصالت روح است و مقصود از روح ، نيروى مرموزى است كه در فرد انسانى و انسانها و همچنين در اشياء وجود دارد. لوى برون مى گويد: اين روح ، با تصور و اعتقادى كه ما از روح داريم جداست . انيميست ها (يعنى بدويان معتقد به اين روح ) مى گويند كه : روح عبارت است از قوه مرموزى كه در اشياء و افراد وجود دارد. در صورتى كه ما معتقديم ، اشياء مادى داراى روح نيستند، و روح را عامل حيات و گرما و حركت بدنمان مى دانيم ، اما آنان به جزء سومى اعتقاد دارند كه غيز از جسم و روح است . و انيميست ها به اين جزء سوم است كه روح مى گويند. اسكيموها نيز به چنين جزء سومى معتقدند و مى گويند كه انسان درست شده است از روح ، از جسم و از اسم ... پس معلوم مى شود كه روح به معناى جان نيست و روح پرستى اعتقاد ابتدائى انسان است به يگانه بودن خويش و يا دو گانه بودن جهان ؛ به اين معنى كه جهان مادى و اشياء طبيعت داراى روح هستند و انسان نيز داراى يك عنصر غير مرئى عينى به نام روح ، كه ارزش انسانى است . و مهمتر اين است كه با اعتقاد به اين روح ، انسان ميان خود و طبيعت نوعى خويشاوندى احساس مى كند. انسان بدوى چون اشياء طبيعت را هم داراى روح مى داند (كه روح انسانى است ) و چنانكه ما مى پنداريم اشياء طبيعت را مرده احساس نمى كند و جامد نمى داند، ميان خود و طبيعت به نوعى اتحاد مى رسد. مسئله دوم ، مسئله نتناسخ است كه در اديان ابتدائى و بخصوص در انيميسم وجود دارد. تناسخ به اين معنى است كه روح بعد از مرگ تن ، باقى مى ماند و به تنى ديگر برمى گردد و زندگيش را در حيات دومى ادامه مى دهد، و پس از مرگ جسم دوم ، يا به عالم ارواح برمى گردد و يا در جسم سومى خانه مى گيرد. اين تن سوم و چهارم و پنجم و... گاهى ممكن است انسان باشد و گاهى حيوان ، گاهى ممكن است نبات باشد و گاه سنگ . بنابراين فكر تناسخ كه در مذاهب هند و در بعضى از فرقه هاى غير رسمى اسلامى هم هست ، فكرى ابتدائى و از بدوى ترين مذاهب عالم است .))(64)
اشكال مختلف جان پرستى
((فليسين شاله )) مى گويد: ((جان پرستى را از ادراكات مذهبى مجاور آن نمى توان جدا كرد: در اين دين افكار ((مانا)) و تابو)) و عقيده به نياكان افسانه اى و زندگى پس از مرگ يافت مى شود. جان پرستى دين جامعه هاى متعددى است كه از قبائل استراليائى مترقى تر است و مى توان آن را با جامعه هائى كه بين عهد بدوى و تمدن قديم وجود دارد تطبيق كرد. مانند: جامعه هاى سياهان آفريقائى غير مسلمان و پلينزى و بوميان فعلى آمريكا و جمعيت اسكيموها. بدويان معتقدند روح در بعضى از قسمتهاى جسم قرار دارد. مردم استراليا آن را در چربى و كليه ها ساكن مى دانند. به عقيده آنان بدون اينكه انسان بميرد، روح مى تواند موقتا بدن را ترك نمايد و از فاصله دور بر آن نظارت داشته باشد. فرازر مى نويسد: روح ممكن است دزديده شود يا از ميان برود و يا مراجعت نمايد و در بعضى موارد تعويض گردد. در نزد بوميان سرخ پوست شروكيس در ممالك متحده آمريكا رايج است كه در يك نبرد، رئيسى روح خود را در بالاى شاخه درختى جان داد. دشمن به طرف وى تيراندازى كرد ولى نتوانست او را بكشد و يا زخمى سازد. حريف به حيله جنگى او پى برد و وسط شاخه ها را قدف قرار داد، آنگاه آن شخص افتاد و كشته شد. در نظر بدوى فرديت در سطح خارجى انسان متوقف نمى گردد. روحيه بدوى آنچه را كه مانند مو و پشم و ناخن در او رشد مى كند و يا چون ترشح ، مدفوع و اشك و بول و نطفه و عرق از وى خارج مى گردد، از خود مى داند. اگر جادو بر روى اينها انجام گردد در روى بدن اثر مى كند، زيرا اينها اعضاى مكمل بدن است .
از اين نظر مراقبت مى كنند كه موى بدن يا ترشح و مدفوع به دست شخص ثالثى نيفتد و سوء قصدى بكار نرود. در هر حال رعايت اينگونه امور براى حفظ زندگانى لازم است ...
راس موسن مى نويسد: در نظر اسكيموها انسان از سه قسمت جسم و روح و نام تركيب شده است ...
در بعضى از جامعه ها، در هنگام مرگ ، اسباب خانه و اشيائى را كه متعلق به فرد است ، مى سوزانند. مرگ يعنى : اصل زندگى كه روح نام دارد، براى هميشه بدن را ترك مى كند ولى در كنار جسد باقى مى ماند.... مردگان مانند زندگان زندگى مى كنند؛ جهان اموات نقطه مقابل عالم زندگى است . شب مردگان روز زندگان است . شبها به زمين آيند و ملاقات با آنها خطرناك است . جامعه مردگان مانند زندگان به طايفه و قبيله تقسيم مى شود. ممكن است مردگان دوباره به شكل انسان در آيند يا بكلى ناپديد گردند. عقيده به زندگى پس از مرگ وجود دارد ولى در هيچ جا آن را لايتناهى نمى دانند و معتقدند كه اموات نيز در جهان ديگر مى ميرند.))(65)
مقصود از ((آنى ميسم )) يا جان گرائى عقيده و آئين كسانى است كه در جميع كائنات ، روحى را مستقر مى پندارند. اين آئين را نخست فتيشيسم مى ناميدند... ((آنى ميسم )) را از ساير آئين هاى ساده بدوى و بت پرستى به سختى مى توان مشخص و ممتاز ساخت ، چه آنكه در بسيارى از مبادى با هم مشتركند. مثلا مانا و تابو كه در ((توتميسم )) از اركان آن محسوب بوده ، در آنى ميسم نيز وجود دارد. ولى در عين حال ((آنى ميسم )) را مى توان يك مرحله بالاتر از توتميسم دانست .
در آنى ميسم ((ارواح و نفوس )) نقش اساسى عالم را به عهده دارند و جهان آكنده و مملو از ارواح و نفوس موذى و مفيد است .
جايگاه سحر و جادو در آنى ميسم
...سحر و كهانت در آنى ميسم به منزله فنون حربى و نيرنگهاى جنگى است كه در پرتو آن ممكن است آدمى بر دشمن فائق آيد. پيروان آئين ارواح پرستى معتقدند كه اگر الفاظ و جملات با صداى بلند و آهنگ خاص تكرار شوند، داراى اثرى خاصند! مثلا اگر با ترتيب مذكور گفته : ((طوطى پريده ، طيطو پريده ، سلوى پريده ، بيمارى پريده )) در رفع بيمارى مؤ ثر است !! و گاه محاكات و تقليد و تفاءل و تطير را مؤ ثر مى دانند، مثلا ريختن آب را در فضا با آداب مخصوص كه به صورت باران سرازير شود، در آمدن باران مؤ ثر مى دانند! اكثر نقشها و تصاوير مفصوم و نامفهوم و حتى زينت الاتى كه مردان و زنان با خود داشتند، انواعى از طلسمات و حرزها و براى مقابله با ارواح موذيه بود. اهالى ((فوئزى )) (قبائل بومى آمريكاى جنوبى و تنگه ماژلان ) به ارواح و نفوس فراوانى كه همه تاثيرات و انقلابات طبيعت را از آنها مى دانند و به زبان بومى خود آن را اوالاپاتو مى نامند، معتقدند. اكثر قبائل استراليائى چون مردم : نوول گينه (جزاير شمالى استراليا) و نوول زلاند (شرق استراليا) و... و قبائل بومى آمريكاى شمالى و جنوبى چون : ياهاگان و هوپى سرى ماكوزى ، گيس ، كارائيب ، سيو، داكوتا، چينوك ، توپى ، تاراهومار، تاماناكا، تلينكيت ، پاتاگن ، بوتوكودس ، اينكا، اوژيبو، آتاباسك ، و بسيارى از قبائل غير مسلمان افريقا و ساير نقاط ديگر.... داراى عقايدى هستند كه نوعى آنى ميسم است . مثلا قبائل ((ياهاگان )) به موجودات و نفوس نامرئى مرموزى معتقدند كه آنها را ((كاشبيك )) مى نامند و به موجودات نامرئى ديگرى معتقدند كه آنها را ((هانوش )) مى گويند.
((فوئژيها)) براى مقابله با ارواح موزيه معمولا شبها مسلح مى شوند. سياهان و قبائل ((كت دور)) (افريقاى غربى ) جمع مى شوند تا با تشريفات خاصى ارواح موذيه را بيرون كنند، گروه كثيرى از سياهان غير مسلمان افريقا هم اكنون به عنوان حفظ از گزندهاى ارواح موذيه و جلب توجه ارواح و نفوس طيبه ، خالكوبى ها و تصاوير و نقوشى به صورت طلسمات بر بدن خود نقش مى كند. مناسك و آداب و تشريفات آئين آنى ميسم و توتميسم مختلط و همانند است ...(66)
اگر چه تاريخ پيدايش اين مذهب كاملا روشن نيست ، ولى مى توان گفت كه آنى ميسم قبل از تدوين تاريخ و پيدايش خط در ميان ابتدائى ترين اقوام بشر وجود داشته است . آقار باستانى مكشوف برخى از عقايد اين مذهب را نشان مى دهد. بنيانگذار آنى ميسم مشخص نيست . در فرازهاى فوق به عقايد و اركان عقيدتى عملى اين مذهب اشاره شد.(67)
عنصر سحر و جادو در: فلسفه آنى ميسم
سحر و جادو در آنى ميسم از فتيشيسم گرفته شده است . ((فليسين شاله )) مى گويد: ((انسان مى تواند همانطور كه روى موجودات روحانى عمل مى كند، بوسيله اقوال و حركات مخصوص در طبيعت نيز تاءثير نمايد. اين نفوذ اساسى را برقرار مى سازد كه آن را جادو مى نامند. سالومون رايناخ مى نويسد: ((جادوفن و هنر و لشكر كشى جان پرستى است .)) اين نيرو عبارت است از نفوذ كلماتى كه با صداى بلند قرائت و يا به صورت آواز خوانده مى شود. مثلا مى توان بيمارى را با فرمول زير معالجه كرد:
طوطى پرواز كرده است ،
فاخته پرواز كرده است ،
بلدرچين پرواز كرده است ،
بيمارى پرواز كرده است ،
بدويان حوادث را تقليد مى كنند و نمايش مى دهند.
قبل از اقدام به تاخت و تاز آن را جزء به جزء مى كنند يا رقصهاى جنگى مى كنند و معتقدند در اثر اين پيروزى به دست مى آورند، اگر خشكسالى ايجاد گردد و باران نبارد، طى مراسم مخصوص آب مى پاشند و طبيعت را متوجه مى كنند كه به باران احتياج دارند و عقيده دارند با اين عمل باران مى بارد. اين اعمال را جادوى تقليدى مى نامند. تصوير دشمن را زخمى يا پاره مى كنند و تصور مى نمايند صاحب عكس را زخمى كرده و از ميان برده اند. اين كار را جادوى عاطفى مى نامند.
بعضى اشياء مانند دعا، طلسم و درخت كولكن داراى نيروى جادو است . بدبختى را دور مى سازد و يا خوشبختى به وجود مى آورد...جادو دو قسم است :
يك نوع آن است كه رؤ سا و روحانيون عمل مى كنند، آن را جادوى نيكو مى نامند. نوع ديگر جادوى شر است كه جادوگران بى رحم عمل مى كنند. جادوگران موجب بيمارى و مرگ مى گردند و بدون اينكه متوجه باشند، مرتكب جنايت مهمى مى گردند. جادوگر دشمن خطرناك جامعه است ؛ بايستى هميشه ضد او رفتار كرد. اسرار زندگى را از او مكتوم داشت . پشم و مو و مدفوع و آنچه را كه مربوط به بدن انسان است ، پنهان كرد. براى باطل ساختن عمل جادو نماينده مذهبى ضد جادو بكار مى برد. به وسيله آزمايشى كه آن را اوردالى مى نامند، خوب از بد تشخيص داده مى شود. در آفريقاى استوائى به متهم سم خورانده مى شود و در صورتى كه مقصر نباشد، سم وى را نمى كشد.))(68)
آثار و نتايج آنى ميسم
فليسين شاله مى گويد: ((رسم و نقاشيها و قلم زنى ها كه در غارهاى فرانسه و شمال اسپانيا به دست آمده ، ثابت مى كند كه ساكنين ما قبل تاريخ اين نواحى ، دينى نزديك به كيش توتم و جان پرستى داشته اند. و اين غارها معابد و مكانهاى مقدس آنان را تشكيل مى دهد. آثار مذكور در انتهاى غار قرار گرفته و مانند نقاشى مذهبى امروز سياهان استراليا در جدار پوشيده از صخره كه جايگاه تابوها است ، رسم شده است و نزديك شدن به آنها براى زنان و آنان كه محرم اسرار نيستند، ممنوع است . اين كارهاى هنرى براى آرايش و زينت نيست ؛ بلكه اعمال جادو است .
با رسم و نقاشى و قلم زنى اشكال حيوانات ، مانند فيل سنگى و گوزن و گاو وحشى و اسب ، بدوى تصور مى كند عملى بر روى آنها انجام داده است . بدوى حيوانات را زخمى رسم مى كند، براى اينكه به آسانى بتواند بر آنها دست يابد. البته اين عمل مخصوص جنس نر است ؛ زيرا جنس ماده نسل و نژاد آينده را تاءمين مى كند و بايستى محترم بماند. در غارهاى ((توك دو دوبر)) يك جفت گاو وحشى كه در روى خاك رس قلم زنى شده است ، كشف كرده اند كه شصت سانتيمترى درازى دارد. در جلو ماده و در عقب نر روى پنجه هاى عقب نيمه ايستاده است . پسران كنت بگوئن كه كاشفين امور ما قبل تاريخ هستند، در اين غارها آثارى از رقاصان و رقاصگان يافته اند كه بيست تا بيست و پنجهزار سال در خاك رس ثابت مانده است . رقصها، آوزها، موسيقى ها، اعمال جادو و بعضى از جواهرات بايستى قاعدتا طلم باشد. زيور و زينت آلات و شكافها و برشها و قطع اعضاء و خالكوبى از علائم مربوط به توتم است كه براى تشخيص طايفه و قبيله بكار مى رود. جان پرستى فرضيات اوليه مطالعات جهان شناسى رابه انسان عرضه مى دارد. بدويان سابق و لاحق را تشويق مى كند تا به بررسى طبيعت بپردازند. طبق عقايد خودشان ارواح شبيه بخود را زياد سازند و روح انسانى را از خوى حيوانى خود خارج نمايند.
جادوى ((جان پرستى )) پايه و اساس و نقاشى و قلم زنى و رقص و موسيقى است كه بطور مستقيم يا غير مستقيم در تمام امور هنرى جهان نفوذ مى كند. به طورى كه هنرهاى اوليه از جادو ناشى مى گردد و سپس با اديان تحول مى پذيرد. اگر قدرى درباره هنر و نقش آن در زندگى بشر فكر كنيم تصديق خواهيم كرد كه جان پرستى ارزش بسيار مهمى در پيشرفت تحولات فكرى و هنرى بشر دارد)).(69)
توتميسم ؛
مذهب توتميسم و اصول و اركان آن
((... معروفترين مذهبى كه ... همه جامعه شناسان ، مستقيم و غير مستقيم ، تحت تاءثير نز جامعه شناسايى آن هستند، مذهب توتميسم است ... توتميسم معتقد است كه قبيله هاى بدوى و قبايلى كه امروز نيز در آفريقا، آمريكاى شمالى و استراليا در بدويت زندگى مى كنند، هر يك شيئى يا حيوانى (و بيشتر حيوان ) را مى پرستند. حيوان يا پرنده خاصى مورد پرستش قبيله قرار مى گيرد...
هر قبيله توتمى دارد و افراد قبيله در مراسم عبادى ، در لباس پوشيدن و در آرايش و حركاتشان مى كوشند تا اداى توتمشان را در بياورند، بشكل او آرايش كنند، لباس بپوشند و... قبيله ، خوردن گوشت توتم را براى خودش حرام مى داند ولى براى قبيله ديگر، نه ... تقدسى كه توتم پرست براى توتمش قائل است و همچنين خويشاوندى يى كه بين خود و توتم احساس مى كند، خويشاوندى يى است كه فرد و افراد، خودشان را زائيده توتم مى دانند. پس توتم پرچم جاويد جامعه است كه افراد مى آيند و مى روند، اما جمع و روح جمعى مى ماند و تقدسش به دليل همين جاويد بودن است . مساله ديگر اين است كه توتم ، براى افراد قبيله ، منشاء زيبائى نيز هست . افراد قبيله هميشه حركات او را در رفتار عبادى و دسته . جمعيشان ، و به شكل او را در آرايش خود، تقليد مى كنند...))(70)
((...كلمه ((توتم )) در ميان برخى از بوميان امريكاى شمالى چون ((انگونكين )) متداول بوده . و ((ج . لانگ )) نخستين كسى است كه در شرح سياحت ها و مطالعات علمى خود كه در ميان بوميان آمريكاى شمالى انجام مى داد، كلمه توتم را بكار برد. در قرن 19 جمعى از محققين مانند ((بالدوين اسپنسر و ((گلين )) و ((استرهلو)) به كاوش و تحقيق در معتقدات اقوام ابتدائى استراليائى ... عقايدى شبيه به عقايد توتمى بوميان آمريكا، با مناسك و اعمال در آنجا يافته ، بلكه ديدند در استراليا آئين توتمى به صورت ابتدائيش محفوظتر مانده ، و بالاخره اين نوع آئين را چه در استراليا و چه در آمريكا و چه در آفريقا و نقاط ديگر، آئين توتمى يا توتميسم اصطلاح كردند. مبانى عمده اركان اين آئين ساده ، در سه اصل خلاصه مى شود: 1 توتم 2 مانا 3 تابو.
1 توتم ؛
لفظ توتم به نوعى از موحودات و اشياء، خاصه حيوانات مخصوصى كه اعضاء كلان آن را مقدس شمرده و يا طبق نظر برخى از محققين آن را جد خويش نيز تصور مى نمايند، گفته مى شود. اين موجودات از نوع جانوران مانند: گاوميش ، عقاب ، طوطى ، كانگورا، شاهين ، كرم درخت ، و برخى موارد از نوع نباتات مانند: بوته هاى چاى و گاه بندرت از موجودات بيجان طبيعت چون : باران و دريا يا كواكب مى باشند. هر ((قوم )) و ((كلانى )) كه مثلا عقاب ((توتم )) آنها است ، تمام اصناف ((عقاب )) را مقدس و محترم شمرده و آن را تقديس مى كنند! پيوستگان به يك توتم ، همه با هم منسوب بشمار آمده و در حقيقت توتم نشانه قومى و علامت قبيلگى و همبستگى نيز بشمار مى رود. افراد اين جامعه يا ((كلان )) از ساير كلانها تنها به واسطه توتم مورد تقديس ، مشخص و شناخته مى شوند... در آئين توتمى هر يك از قواى طبيعت به توتمى خاص منسوب است ! در يكى از قبائل استراليا آفتاب خويشاوند مرغى به نام ((كاكائوس )) سفيد
کاربرد روان شناسی در زندگی روزمره
آیا فکر میکنید که روانشناسی فقط به درد دانشجویان، استادان و درمانگران میخورد؟ اگر این گونه فکر میکنید بهتر است در آن تجدید نظر کنید زیرا روانشناسی، هم موضوعی نظری و هم کاربردی است و به شیوههای گوناگون میتواند مورد استفاده قرار گیرد. هر چند خواندن مطالب پژوهشی برای افراد عادی نسبتاً سنگین است امّا نتایج این پژوهشها و آزمایشها میتواند کاربرد مهمی در زندگی روزمره داشته باشد. آنچه در زیر آمده است، 10 کاربرد عملی روانشناسی در زندگی روزمره است.
1- پیدا کردن انگیزه بیشتر
هدف شما چه ترک سیگار باشد، چه کاهش وزن و چه یادگیری یک زبان جدید، درسهایی از روانشناسی میتواند راهنمای شما در پیدا کردن انگیزه قویتر و بیشتر باشد. برای افزایش سطح انگیزشی خود برای انجام دادن یک کار، میتوانید برخی از راهنمائیها و توصیههای زیر را که برگرفته از پژوهشهایی در روانشناسی شناختی و آموزشی هستند، به کار بندید:
معرفی عناصر بدیع و تازه برای بالا نگاه داشتن میزان علاقهمندی خود.
تغییر مسیر به منظور جلوگیری از خستگی و یکنواختی.
یادگیری چیزی تازه بر پایه دانستههای موجود خود.
قرار دادن هدفهای روشن که مستقیماً مربوط به آن کار باشند.
پاداش دادن به خود برای خوب انجام دادن کار.
2- بهبود مهارتهای رهبری
فرقی نمیکند که شما مدیر یک اداره باشید یا عضو داوطلب یک گروه، دارا بودن مهارتهای رهبری، به احتمال زیاد در مقطعی از زندگی به دردتان خواهد خورد. همه افراد به طور فطری چنین مهارتی را ندارند امّا چند راهنمایی ساده که از پژوهشهای روانشناسی به دست آمده میتواند مهارتهای رهبری را در شما بهبود بخشد. یکی از معروفترین مطالعات در این زمینه به ارائه نظریههای رهبری انجامیده است که 3 سبک مختلف رهبری را مطرح میسازد. بر پایه یافتههای این مطالعه و پژوهشهای بعدی، یکی از روشهای زیر را میتوانید هنگامی که در موقعیت رهبری یک گروه قرارگرفتید به کار بندید:
مسیر کلّی را مشخص کنید امّا به اعضای گروه اجازه دهید که عقایدشان را بیان کنند.
درباره راهحلهای ممکن برای مساله با اعضای گروه صحبت کنید.
تمرکز خود را بر انگیزش ایدهها قرار دهید و به نوآوری و خلاقیت افراد پاداش دهید.
3- بهبود ارتباطات فردی
ارتباطات چیزی بسیار فراتر از چگونگی صحبتکردن یا نوشتن است. پژوهشها نشان دادهاند که علائم غیرشفاهی، بخش اعظمی از ارتباطات میان فردی ما را تشکیل میدهند. شما به منظور بهتر و موثرتر رساندن پیام خود، باید یاد بگیرید که چگونه از ارتباطات غیرشفاهی برای بیان مقصود خود استفاده کنید و نیز این گونه پیامهای غیرشفاهی را از کسانی که در پیرامونتان قرار دارند بگیرید. برخی راهبردهای کلیدی در زیر آورده شده است:
استفاده از برخورد چشمی مناسب.
توجه کردن به علائم غیرشفاهی در دیگران.
یادگیری استفاده از لحن صدا برای تقویت پیام خود.
برای اطلاعات بیشتر در این زمینه میتوانید مقاله راهنمای ارتباطات غیرشفاهی را بخوانید.
4- درک بهتر دیگران
همانند ارتباطات غیرشفاهی، توانایی شما در درک هیجانات خود و دیگرانی که پیرامونتان قرار دارند، نقش مهمی در روابط و زندگی حرفهای شما بازی میکند. عبارت هوش هیجانی بیانگر قابلیت درک هیجانات خود و دیگران است. آزمون هوش هیجانی میتواند به شما در ارزیابی این توانایی خود کمک کند. به گفته دانیل گولمن، روانشناس، ضریب هوش هیجانی درواقع میتواند مهمتر از ضریب هوشی باشد (1995).
برای بالا بردن هوش هیجانی چکار باید کرد؟ برخی از راهبردهای زیر را میتوانید در نظر بگیرید:
ارزیابی و برآورد دقیق واکنشهای هیجانی خود.
ثبت تجربیات و هیجانات خود در دفتر خاطرات روزانه.
سعی در دیدن وضعیتها و شرایط از دیدگاه یک فرد دیگر.
5- تصمیمگیری دقیقتر
پژوهشها در روانشناسی شناختی، اطلاعات با ارزشی درباره تصمیمگیری فراهم آورده است. شما با به کاربستن این راهبردها در زندگی خود میتوانید یاد بگیرید که تصمیمهای عاقلانهتری اتخاذ کنید. دفعه بعد که با تصمیمگیری مهمی روبرو شدید سعی کنید از روشهای زیر استفاده کنید:
از رویکرد «شش کلاه تفکّر» استفاده کنید. یعنی به وضعیت از شش نقطه نظر مختلف نگاه کنید: منطقی، هیجانی، شهودی، خلاقانه، مثبت و منفی.
هزینهها و مزایای بالقوه یک تصمیم را در نظر بگیرید.
به میزانِ برآورده شده نیازتان بر اثر یک تصمیم خاص امتیاز بدهید (روش تحلیل شبکهای)
6- تقویت حافظه
آیا تا کنون این سوال برایتان پیش آمده است که چرا جزئیات دقیق حادثهای که در دوران کودکی برایتان پیش آمده را به یاد میآورید امّا نام کسی که همین دیروز ملاقاتش کردید را فراموش کردهاید؟ پژوهشهایی که در زمینه چگونگی شکلگیری خاطرههای جدید در ذهن صورت گرفته و نیز پژوهشهایی درباره این که چرا فراموش میکنیم، یافتههایی را در پی داشته که مستقیماً قابل اعمال در زندگی روزمره است. برخی از روشهای افزایش قدرت حافظه عبارتند از:
تمرکز بر روی اطلاعات.
مرور آموختهها.
کنار گذاشتن آنچه موجب حواسپرتی میشود.
برای کسب اطلاعات بیشتر در این زمینه، مقاله 10 راهنمایی موثر برای تقویت حافظه را بخوانید.
7- تصمیمگیریهای مالی عاقلانهتر
دانیل کانهمن، روانشناس و برنده جایزه نوبل، و آموس تِورسکی یک رشته مطالعات در مورد این که مردم به هنگام تصمیمگیری، چگونه عدم قطعیتها و ریسکها را مدیریت میکنند انجام دادهاند. پژوهشهای بعدی در این زمینه که «اقتصادِ رفتاری» نام گرفته به یافتههای مهمی منجر شده که قابل استفاده در تصمیمگیریهای مالی عاقلانهتر است. در یک مطالعه (2004) کشف شد که کارگران با به کار بستن برخی از راهبردهای زیر میتوانند پسانداز خود را تا سه برابر افزایش دهند:
تعلّل نکنید! از همین امروز پسانداز کردن را شروع کنید.
متعهد شوید که بخشی از درآمدهایی که از این به بعد به دست میآورید را برای دوران بازنشستگی خود پسانداز کنید.
از تعصبات شخصی که میتواند به تصمیمگیریهای نامناسب مالی منجر شود آگاه باشید.
8- گرفتن نمره بهتر
دفعه بعد که خواستید از نمره امتحانتان شکایت کنید، این مطلب را در نظر بگیرید: پژوهشها نشان دادهاند که امتحان گرفتن به شما کمک میکند که آنچه آموختهاید را بهتر به خاطر بسپارید، حتی اگر در سوالات امتحان نیامده باشد (2006).
مطالعه دیگری نشان داده است که امتحان گرفتن مکرّر بهتر از مطالعه به شما در به خاطر سپردن مطالب کمک میکند (2006). دانش آموزانی که به طور مکرّر از آنها امتحان گرفته شده بود قادر بودند 61 درصد از مطالب را به یاد آورند
در حالی که آنهایی که فقط مطالعه کرده بودند 40 درصد مطالب را به یاد داشتند. چطور میتوانید از این یافتهها در زندگی خود استفاده کنید؟ به هنگام یادگیری اطلاعات تازه، از خود مرتباً امتحان بگیرید (خودآزمایی) تا آنچه فراگرفتهاید در حافظهتان حک گردد.
9- بهبود کارآیی
صدها کتاب و مقاله به ما روشهایی برای انجام کار بیشتر و موثرتر در یک روز را آموزش میدهند امّا پایه علمی و پژوهشی این توصیهها چیست؟ برای مثال، تا کنون چند بار شنیدهاید که انجام چند کار همزمان، میتواند کارایی و راندمان شما را افزایش دهد؟ در حالی که پژوهشها نشان دادهاند که سعی در انجام بیش از یک کار در یک زمان، به طور جدّی باعث کاهش سرعت، دقت و کارایی خواهد شد. بنابراین درسهایی که از روانشناسی برای بهبود کارایی خود میتوانید بگیرید عبارتند از:
پرهیز از انجام چند کار به طور همزمان، به ویژه به هنگام انجام کارهای پیچیده یا خطرناک.
تمرکز بر روی کاری که در دست دارید.
کنار گذاشتن عواملی که موجب حواس پرتی میشود.
10- رعایت سلامتی
روانشناسی میتواند به عنوان ابزار مفیدی برای بهبود سلامت کلّی نیز در نظر گرفته شود. روانشناسی از طریق تشویق به ورزش کردن و تغذیه بهتر و نیز درمان افسردگی واضطراب، راهبردهای موثری را برای سلامتی و شادی بیشتر در اختیار میگذارد. چند نمونه که میتوانید مستقیماً در زندگی خود به کار بندید عبارتند از:
مطالعات نشان دادهاند که هم نورخورشید و هم نور غیرطبیعی، نشانههای اختلال عاطفی فصلی را کاهش میدهند.
پژوهشها نشان دادهاند که ورزش میتواند درمان موثری برای افسردگی و سایر اختلالات ذهنی باشد.
مطالعات نشان دادهاند که کمک به مردم در درک خطرات رفتارهای ناسالم میتواند به انتخابهای سالمتری منجر
یکی از حوزههای مهم که در روانشناسی مدیریت مطرح است شناسایی انواع روشهای مدیریتی است. روشن است مدیران مختلف سبکهای مختلفی از رهبری و مدیریت را دارا هستند. بنابراین در روانشناسی مدیریت این سوال اصلی مطرح است که چه سبکهای مدیریتی وجود دارد؟ کدام روشهای مدیریتی موفق هستند؟ چه سبکهایی برای چه گروههای کاری مناسب هستند؟ و افراد زیر دست معمولا از چه مدیرانی رضایت دارند و .... بر این اساس روانشناسی مدیریت سبکهای مختلفی از مدیریت را شناسایی کرده و با توجه به اهداف مورد نظر و اینکه چه شرایط و ویژگیهای گروهی وجود دارد سبکهایی را به عنوان سبکهای موفقیت معرفی کردهاند.
بررسی ویژگیهای فردی و شخصیتی مدیران نیز مورد توجه بوده است. اینکه چه افرادی مناسب برای سمتهای مدیریت هستند و چه افرادی از عهده انجام وظایف و امور مدیریتی ناتوان هستند. طبیعی است همه افراد توان انجام امور مدیریتی را دارا نیستند و بطور کلی افرادی هستند که قدرت رهبری چندانی ندارند. این افراد طبیعتا نفوذ و تاثیر گذاری عمیقی روی کارکنان خود نخواهند داشت و از اینرو مسیر رسیدن سازمان را به اهداف مورد نظر با مانع روبرو خواهند کرد.
یافتههای روانشناسی مدیریت در این حوزه نشان میدهد که افرادی که در کودکی ، نوجوانی و جوانی نفوذ بیشتری روی همسالان خود داشتهاند، در بازیها نقش محوری گروه را بازی کردهاند و اغلب بازیها را رهبری میکنند در بزرگسالی نیز توان رهبری بالایی از خود نشان میدهند. این افراد با ویژگیهایی که دارند اغلب گروهها را تحت نفوذ و تسلط خود قرار میدهند. این اعمال تسلط به شیوههای تظاهر میکند. برخی افراد این اعمال نفوذ را با اعمال قدرت و زور انجام میدهند و برخی با ویژگیهایی دیگر مثل نشان دادن قدرت منطق و تصمیمگیری عالی.
روانشناسی مدیریت سعی بر آن دارد به شناسایی تمامی عواملی بپردازد که در یک موقعیت کاری یا سازمان یا هر موقعیتی که با یک گروه دارای مدیر و رهبر سروکار دارد موثر هستند. برخی عوامل میتوانند از بیرون شیوه مدیریت را تحت تاثیر قرار دهند. این تاثیرات میتوانند در جهت مثبت و منفی موثر باشند. از اینرو لازم است همواره چنین عواملی شناسایی شوند و کوششها و روشهای لازم برای پررنگ کردن عوامل تاثیر گذار مثبت و کمرنگ کردن عوامل تاثیر گذار منفی صورت بگیرد. این عوامل ممکن است به اهداف گروه ، شرایط محیطی کار گروهی ، بافت گروه و … مربوط شود.
روانشناسی مدیریت به عنوان یکی از حوزههای روانشناسی با تمامی حوزههای دیگر روانشناسی ارتباط دارد و از یافتههای آنها در موضوعات مورد بحث خود استفاده میکند. از این راستا با روانشناسی سازمانی و روانشناسی صنعتی